«خسته‌ام»؛ جمله‌ای ساده برای یک فرسودگی عمیق

«خسته‌ام» این روزها فقط یک حال‌و‌احوال ساده نیست؛ جمله‌ای است که از فرسودگی پنهان، کمبود معنا و ناتوانی انسان معاصر در هضم شتاب زندگی خبر می‌دهد. خستگی‌ای که حتی کودکان را هم بی‌نصیب نگذاشته است.
«خسته‌ام»؛ جمله‌ای ساده برای یک فرسودگی عمیق

اگر بخواهیم صادق باشیم، کمتر جمله‌ای به اندازه «خسته‌ام» در مکالمات روزمره تکرار می‌شود. جمله‌ای که دیگر نه الزاماً به کار بدنی سنگین اشاره دارد، نه حتی به کم‌خوابی. گاهی کسی که این جمله را می‌گوید، ساعت‌هاست کاری نکرده است. با این حال، احساس خستگی واقعی است؛ خستگی‌ای که انگار به بخشی از زیست روزمره بدل شده.

بخشی از این تکرار، بی‌تردید یک عادت زبانی است. «خسته‌ام» تبدیل شده به جایگزینی امن برای بیان مجموعه‌ای از احساسات پیچیده‌تر؛ از بی‌حوصلگی و دلزدگی گرفته تا فشار روانی و ناتوانی در توضیح آنچه در درون می‌گذرد. در جامعه‌ای که بیان آشکار رنج یا ضعف همیشه پذیرفته نیست، این جمله کوتاه همدلی می‌گیرد بی‌آنکه توضیح بخواهد.

اما تقلیل این وضعیت به یک عادت زبانی، ساده‌سازی مسئله است. آنچه امروز بسیاری از افراد تجربه می‌کنند، نوعی فرسودگی روانی مزمن است؛ خستگی‌ای که با خواب و استراحت برطرف نمی‌شود، چون ریشه‌اش نه در عضلات، که در ذهن و معناست.

یکی از مهم‌ترین دلایل این خستگی، کمبود معنا در کارها و نقش‌هاست. انسان می‌تواند سختی‌های زیادی را تاب بیاورد، اگر بداند چرا آن‌ها را تحمل می‌کند. در گذشته، حتی کارهای تکراری و طاقت‌فرسا، در دل روایت‌های بزرگ‌تری معنا می‌یافتند؛ خانواده، ایمان، سنت، یا آینده‌ای نسبتاً قابل تصور. امروز اما بسیاری از کارها از این روایت‌ها جدا شده‌اند. تلاش ادامه دارد، اما پاسخ روشنی برای پرسش «برای چه؟» وجود ندارد. همین خلأ معنا، کارهای روزمره را کسل‌کننده و فرساینده می‌کند.

در کنار این، انسان معاصر در وضعیتی از تعلیق دائمی زندگی می‌کند. نه آینده روشن است، نه ثباتی وجود دارد که بتوان روی آن حساب کرد. شغل‌ها موقتی‌اند، مهارت‌ها تاریخ مصرف دارند و تعریف موفقیت مدام تغییر می‌کند. ذهن انسان اما برای این سطح از ابهام ساخته نشده است. انتظار بی‌پایان برای «ببینیم چه می‌شود»، انرژی روانی را آرام‌آرام می‌فرساید.

شتاب زمان نیز به این فرسودگی دامن می‌زند. جهان امروز پر از تحول و پیشرفت است، اما مشکل آنجاست که این تغییرات بدون فرصت هضم، پشت سر هم از راه می‌رسند. هنوز به یک وضعیت تازه عادت نکرده‌ایم که نسخه بعدی جای آن را می‌گیرد. نتیجه، خستگی‌ای است که از به‌روزرسانی مداوم خود ناشی می‌شود؛ خستگیِ سازگار شدن، نه فقط زندگی کردن.

شاید نگران‌کننده‌تر از همه، سرایت این خستگی به کودکان باشد. کودکانی که نه کار سنگین دارند و نه مسئولیت‌های بزرگسالانه، اما باز هم «خسته‌اند». برنامه‌های فشرده، صفحه‌نمایش‌های بی‌وقفه، اضطراب‌های منتقل‌شده از بزرگ‌ترها و کمبود بازی آزاد، فرصت شارژ روانی را از آن‌ها گرفته است. خستگی، در این معنا، بیش از آنکه جسمی باشد، احساسی و عاطفی است.

در چنین وضعیتی، «خسته‌ام» دیگر یک شکایت شخصی نیست، بلکه نشانه‌ای اجتماعی است؛ علامتی از زیستی که در آن معنا تضعیف شده، آینده قابل پیش‌بینی نیست و انسان ناچار است مدام خود را با تغییراتی سازگار کند که هنوز فرصت فهم و جذب‌شان را نیافته است. خستگی امروز، بیش از آنکه نتیجه کار زیاد باشد، حاصل زندگی در جهانی است که تندتر از توان روان انسان حرکت می‌کند.

پیام آذربایجان

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://payamazarbayjan.ir/?p=14744

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

پربحث ترین ها

تصویر روز:

هیچ محتوایی موجود نیست

پیشنهادی: