اسب گریان در نگاه اول یک عروسک ساده به نظر میرسد، اما پشت ظاهر خسته و اشکآلودش تحلیل جذابی از بازاریابی و روایتسازی مدرن نهفته است. گفته میشود حالت گریان این عروسک در اثر یک اشتباه تولیدی ایجاد شده؛ چیزی که در شرایط معمول صنعتی به معنای ضرر و مرجوع شدن محصول است. با این حال، سازندگان به جای پنهان کردن این نقص، چهره خسته اسب را به یک روایت انسانی و احساسی پیوند دادند: «این اسب خسته است، درست مثل ما بعد از یک روز طولانی کاری».
حتی اگر این داستان صرفاً یک روایت تبلیغاتی باشد و هیچ اشتباهی واقعاً رخ نداده باشد، اثر آن روی مخاطب مشابه است. روایت، شخصیت و احساس به محصول اضافه میکند و باعث میشود مخاطب نه تنها عروسک، بلکه تجربه و احساس خود را با آن همسو کند. در هر دو حالت، چه اشتباه واقعی یا روایتسازی، سازندگان توانستهاند یک فرصت فروش ایجاد کنند و محصول را از یک کالای معمولی به چیزی تبدیل کنند که میتواند همذاتپنداری و علاقه مخاطب را برانگیزد.
این دوپهلو بودن روایت فرصتهای مهمی ایجاد میکند. اتصال احساسی، چه ناشی از اشتباه واقعی باشد و چه از طراحی آگاهانه، باعث میشود مخاطب با محصول ارتباط برقرار کند. حالت احساسی خاص اسب گریان آن را از سایر عروسکهای بانمک و شادیبخش متمایز میکند و توجه مخاطب را جلب میکند. روایت نیمهباز اجازه میدهد هر مخاطب خودش داستان اسب را کامل کند و تجربه شخصی خود را به آن نسبت دهد، که تعلق خاطر و وفاداری ایجاد میکند. علاوه بر این، محصولی که خستگی و تلاش واقعی را منعکس میکند، برای بزرگسالان و کودکان جذاب است و دامنه مخاطب را گستردهتر میکند.
در نهایت، اسب گریان نمونهای از این است که در دنیای امروز، چه یک محصول واقعاً اشتباه تولید شده باشد و چه صرفاً روایتسازی برای آن انجام شده باشد، داستان و احساس میتواند فرصتی برای فروش و همذاتپنداری مخاطب خلق کند. چین با بهرهگیری از این داستان، توانسته یک عروسک ساده را به نمونهای از بازاریابی هوشمند و انسانی تبدیل کند، جایی که روایت و احساس اهمیت بیشتری از خود محصول پیدا میکند.
به قلم: پروین بابایی
