گاه گفته میشود ایرانیان به ایرانیت و تمدن خود تفاخر بیهوده میکنند؛ گویی این احساس، صرفاً نوعی خودستایی تاریخی است و با وضعیت اقتصادی و سیاسی روزگار فعلی ایران ناهمخوان است.
اما اگر ما به نشانههای فرهنگی این سرزمین بنگریم، درمییابیم که آنچه «تفاخر» نامیده میشود، بیش از آنکه ادعایی توخالی باشد، بر شواهدی زنده و پیوسته استوار است:
کسی که به ایران سفر کرده باشد، با پدیدهای شگفتانگیز روبهرو میشود: در هر گوشهی این خاک، حتی در دورافتادهترین روستاها، بنایی تاریخی سر برآورده که گویی میتوانسته مرکز یک سرزمین باشد.
در بسیاری از این نقاط، تاریخ نه در حاشیه، که در متن زیسته است. به تعبیری، بخشهای فراوانی از این کشور، هر یک در دورهای، بارِ مرکزیت و پایتختی را بر دوش کشیدهاند؛ هر گوشهای روزگاری کانون تصمیم، فرهنگ، سیاست یا تمدن بوده است.
این پراکندگیِ مرکزیت، راز یگانگی ایران است. ایران تنها یک پایتخت نداشته؛ ایران مجموعهای از پایتختهاست که در طول قرون، جای خود را به یکدیگر سپردهاند، بیآنکه از شأن تاریخیشان کاسته شود.
مردمان این سرزمینها نیز به این پیشینه و جایگاه آگاهاند. در این آگاهی، البته نوعی افتخار نهفته است؛ اما فراتر از تفاخر، نشانی از مسئولیت است: نوعی نمایندگی تاریخی، عهدی نانوشته با گذشته، و سهمی فرهنگی در استمرار ایران.
ایران را نمیتوان در یک شهر، یک قوم، یا یک روایت خلاصه کرد. ایران شبکهای از حافظههاست؛ حافظههایی که هر کدام روزی مرکز بودهاند و هنوز نیز، در سکوت سنگها و بناها، روایت خود را زمزمه میکنند.
از دل این پراکندگی مرکزیت، نوعی اشتراک تاریخی پدید آمده است: مردمانی با زبانها، آیینها و خردهفرهنگهای گوناگون که در عین تکثر، خود را جزئی از کلیتی به نام ایران میدانند. این همان پولیفونی فرهنگی است؛ صداهای متفاوتی که در نهایت، هارمونی واحدی میسازند.
نشانههای این اشتراک را میتوان در بزنگاههای تاریخی دید؛ هرگاه خطری متوجه کشور شده، این تکثرها بهسرعت حول یک محور مشترک گرد آمدهاند و «یک تن واحد» شدهاند. حتی ایرانیانی که در بیرون از مرزهای سیاسی کشور زندگی میکنند، در چنین لحظاتی گرایش به همگرایی نشان میدهند. این واکنشهای همدلانه تصادفی نیست؛ ریشه در حافظهای مشترک دارد.
پراکندگیِ جغرافیایی، در مورد ایران، به معنای گریز کامل از مرکز فرهنگی نیست. برعکس، گویی نوعی نیروی جاذبهی تمدنی همواره عمل میکند؛ نیرویی که در لحظات حساس، نیروهای گریز از مرکز را دوباره به مدار مشترک بازمیگرداند. این پدیده نشان میدهد که «ایران» صرفاً یک قلمرو سیاسی نیست، بلکه کانونی نمادین و فرهنگی است که حتی در دورترین نقاط جهان نیز قابلیت احضار دارد.
چنین ویژگیای کمنظیر است: ملتی که میتوان آن را فیزیکی پراکنده کرد، اما نمیتوان از حافظهی مشترکش جدا کرد.
این همگرایی ناگهانی، گواه آن است که پیوند ایرانیان با ایران، صرفاً قراردادی یا اداری نیست؛ ریشه در لایههای عمیقتری از زبان، تاریخ، سنت و تجربهی جمعی دارد
در سطحی دیگر، این همبستگی در پاسداشت سنتها و مشترکات فرهنگی نیز آشکار است: زبان فارسی، آیینها، الگوهای رفتاری، مهربانیها و فداکاریهای جمعی. هرگاه «سفره فرهنگ» گسترده میشود، همه پیرامون آن گرد میآیند؛ هر یک سهم خود را میآورد، اما از کلیتی واحد دفاع میکند.
نکته مهم آن است که تمدن را نمیتوان به دورههای سیاسی یا فراز و فرودهای حکمرانی تقلیل داد. حتی در دورههایی که از منظر سیاسی یا اقتصادی تیره بهنظر میرسند، زایندگی تاریخی ایران متوقف نشده است. شعر، معماری، اندیشه، هنر و سبک زیست همچنان تداوم یافتهاند. این زایش مداوم، نشان میدهد که ایران صرفاً یک ساختار سیاسی نیست، بلکه قالبی تمدنی است که فرهنگهای متکثر را در خود میپرورد و به آنها امکان بروز میدهد.
شاید راز ماندگاری ایران نیز همین باشد: تکثرهایی که در تقابل با یکدیگر تعریف نشدهاند، بلکه در خدمت یک کل تاریخی قرار گرفتهاند. ملتی که در زمانهای عادی، تفاوتهایش را زیست میکند و در زمانهای ضروری، وحدتش را آشکار میسازد.
درک این پدیده، نیازمند نگاهی فراتر از سطح سیاست روز است. هر کس ایران را تنها از منظر بحرانهای مقطعی ببیند، بخشی از حقیقت را نادیده گرفته است. آنچه ایران را پایدار کرده، همین ظرفیت تاریخی برای تبدیل کثرت به همگرایی است؛ ظرفیتی که بارها آزموده شده و همچنان خود را بازتولید میکند.
به قلم: مسعود امیرزاده
