بازی، در نگاه نخست امری ساده و کودکانه به نظر میرسد؛ فعالیتی برای پر کردن اوقات فراغت کودکان. اما اگر دقیقتر نگاه کنیم، بازی یکی از مهمترین میدانهای بازتولید یا کاهش نابرابری اجتماعی است. اسباببازیها، بهعنوان ابزار اصلی بازی، نقش پررنگی در شکلگیری تواناییهای شناختی، عاطفی و اجتماعی کودک دارند و میزان دسترسی به آنها، کیفیت استفاده از آنها و حتی نگرش خانواده و جامعه نسبت به بازی، همگی در مسیر رشد کودک اثرگذارند.
از منظر جامعهشناختی، بهویژه با اتکا به مفهوم «سرمایه فرهنگی» پیر بوردیو، اسباببازی را میتوان بخشی از منابع نابرابری دانست که از همان سالهای ابتدایی زندگی، کودکان را در مسیرهای متفاوتی قرار میدهد. کودکانی که در خانوادههایی با سرمایه فرهنگی بالاتر رشد میکنند، نهتنها به اسباببازیهای متنوعتر و آموزشیتر دسترسی دارند، بلکه در فرآیند بازی نیز همراهی و هدایت آگاهانهتری دریافت میکنند. در این خانوادهها، بازی صرفاً سرگرمی نیست؛ ابزاری است برای گفتوگو، تخیل، حل مسئله و تقویت زبان.
در مقابل، در خانوادههایی که سرمایه فرهنگی محدودتری دارند، حتی در صورت وجود اسباببازی، امکان فعالسازی آن کمتر است. نبود زمان، خستگی مزمن والدین، یا فقدان آگاهی نسبت به کارکردهای آموزشی بازی باعث میشود اسباببازی به شیئی منفعل تبدیل شود. به این ترتیب، نابرابری نه از هوش کودکان، بلکه از تفاوت در منابع فرهنگی آغاز میشود.
بعلاوه، عدالت اجتماعی در حوزه اسباببازی، تنها به داشتن یا نداشتن آن خلاصه نمیشود. نوع، کیفیت و کارکرد اسباببازیها اهمیت تعیینکنندهتری دارند. اسباببازیهای خلاقانه، ساختنی و نقشآفرین که به کودک امکان انتخاب، آزمون و خطا و تخیل میدهند، اغلب گرانترند و در دسترس همه خانوادهها قرار ندارند. در مقابل، اسباببازیهای ارزانقیمت معمولاً مصرفیاند؛ صدا تولید میکنند، نور میدهند و کودک را در موقعیت کنشگر قرار نمیدهند.
این شکاف دسترسی، در بلندمدت به تفاوت در مهارتهای شناختی، زبانی و اجتماعی منجر میشود. کودکانی که امکان بازی معنادار ندارند، فرصت کمتری برای تمرین تصمیمگیری، همکاری و مواجهه با شکست امن خواهند داشت. به این معنا، نابرابری آموزشی بسیار پیشتر از ورود به مدرسه آغاز میشود.
سومین لایه نابرابری، به نگرش اجتماعی نسبت به بازی و اسباببازی بازمیگردد. در بسیاری از جوامع، بهویژه در طبقات فرودست، بازی هنوز امری لوکس یا اتلاف وقت تلقی میشود. فشارهای اقتصادی و تأکید بر کارکردی بودن آموزش، باعث میشود بازی جایگاه شایسته خود را در رشد کودک از دست بدهد. این در حالی است که بر اساس اسناد بینالمللی حقوق کودک، بازی یک حق بنیادین است، نه امتیاز.
در نقطه مقابل، خانوادههایی که بازی را بخشی جدی از فرایند رشد میدانند، حتی با امکانات محدود، فرصتهای بیشتری برای یادگیری فراهم میکنند. نگرش به بازی، تعیین میکند که اسباببازی چگونه استفاده شود و چه معنایی در زندگی کودک پیدا کند.
بنابراین اسباببازی را نمیتوان شیئی بیطرف دانست. میزان دسترسی به آن، نوع استفاده از آن و نگرش حاکم بر بازی، همگی در شکلدهی به مسیر رشد کودک نقش دارند. عدالت اجتماعی در این حوزه، به معنای فراهم کردن فرصتهای برابر برای تجربه بازی معنادار است؛ از طریق افزایش دسترسی، تقویت سرمایه فرهنگی خانوادهها و تغییر نگاه جامعه به بازی بهعنوان یک حق اساسی کودک. اگر نابرابری از بازی آغاز شود، ترمیم آن در مراحل بعدی زندگی بسیار دشوارتر خواهد بود.
