بهرام بیضایی تنها یک کارگردان یا نمایشنامهنویس نبود؛ او یک جستوجوگر خستگیناپذیر هویت، تاریخ و روایت در فرهنگ ایرانی بود. از همان سالهای نخست فعالیتش، چه در پژوهشهای نمایشی و چه در آثار نمایشی و سینمایی، دغدغه او بازخوانی گذشته و نسبت آن با اکنون بود؛ گذشتهای که نه برای ستایش، بلکه برای پرسشگری احضار میشد.
کارنامه بیضایی، گسترهای کمنظیر دارد؛ از نمایشنامههایی چون مرگ یزدگرد، هشتمین سفر سندباد و ندبه که بنیان نمایشنامهنویسی مدرن فارسی را استوار کردند، تا فیلمهایی مانند رگبار، باشو، غریبه کوچک و سگکشی که هر یک در زمانه خود مرزهای سینمای ایران را جابهجا کردند. باشو نه فقط یک فیلم، که روایتی ماندگار از جنگ، زبان، دیگری و وطن شد؛ و سگکشی تصویری تلخ و دقیق از فروپاشی اخلاقی و اجتماعی یک دوران.
بیضایی وارث سنت تعزیه بود؛ سنتی که از پدر، عمو و پدربزرگش به او رسیده بود و در آثارش به شکلی نو بازآفرینی شد. این پیوند میان آیینهای نمایشی کهن و زبان مدرن، امضای منحصربهفرد او در تئاتر و سینما بود. او تاریخ را نه در قالب روایتهای رسمی، بلکه از خلال صداهای خاموش، حاشیهها و شکستخوردگان بازمینوشت.
هرچند مهاجرت و دوری از ایران، بخشی از سالهای پایانی زندگی او را رقم زد، اما بیضایی هیچگاه از اندیشیدن به ایران، زبان فارسی و نمایش دست نکشید. تدریس و پژوهش در دانشگاههایی چون استنفورد و دریافت جوایز معتبر جهانی، تأییدی بود بر جایگاه بینالمللی هنرمندی که ریشههایش عمیقاً در فرهنگ ایرانی تنیده شده بود.
اکنون که بیضایی رفته است، جای خالیاش بیش از هر زمان دیگری حس میشود؛ در زمانی که روایتهای سطحی جای اندیشه را میگیرند و تاریخ به فراموشی سپرده میشود. اما آثار او همچنان ایستادهاند؛ همچون پرسشی باز، که ما را وادار میکند دوباره به خود، به گذشته و به امکانهای از دسترفته نگاه کنیم.
