نیمروز یک روز برفی در ایستگاه BRT شلوغ شهر است. مردم در تلاشاند سرکار برسند، محصور زمان و برف. او دست کودک را محکم گرفته و با عصبانیت زیرلب میگوید: «زمین میخوری.»
نگاهش میکنم. لبخند میزند و میپرسد: «شاغلی؟» سری به تأیید تکان میدهم. جواب کوتاه و تلخ است: «خوش به حالت… من عاشق کار کردن بودم، اما مادر شدن را انتخاب کردم.»
در سکوت برفزده ایستگاه، فاصله میان آرزوها و واقعیتهای روزمره حس میشود.
در سالهای اخیر، زنان بیش از همیشه نسبت به بدن، مسیر شغلی، حقوق فردی و نقش اجتماعیشان آگاه شدهاند. این آگاهی اغلب از تجربههای واقعی شکل گرفته، نه صرفاً نظریههای دانشگاهی. زنانی که دیدهاند بار اصلی مراقبت و تربیت کودکان هنوز به شکل نامتناسبی بر دوش مادران است.
فرزندآوری دیگر یک انتخاب ساده نیست؛ تصمیمی پرهزینه و پیچیده است. دوران بارداری، مراقبتهای پزشکی، شیردهی و شبهای بیخوابی، بسیاری از مادران را از فعالیتهای اجتماعی و حرفهای عقب میاندازد. بدن آنها تغییر میکند و بسیاری حس میکنند توان جسمی و انرژیشان محدود شده است. بعد از تولد کودک، تربیت و آموزش مطابق سبکهای مدرن، که غالباً مسئولیت سنگینی بر دوش مادر میگذارد، وقت و تمرکز زیادی میطلبد. تفریح و سرگرمیهای مناسب فراغت به ندرت جایی در زندگی روزمره مادران پیدا میکند و این محدودیتها، فشار روانی را تشدید میکند.
بسیاری از زنان از خود میپرسند: «بعد از مادر شدن، من کجا میایستم؟» و در ادامه، سؤال مهمتری مطرح میشود: برای این ناامنی ذهنی، به غیر از وام و یارانه، چه بسترهایی برای ایجاد امنیت واقعی فرزندآوری به زن داده میشود؟ مسئله این نیست که نخواهند مادر شوند، بلکه نمیخواهند تمام هویتشان در نقش مادری حل شود.
جامعهای که تقسیم عادلانه مسئولیتهای خانوادگی را تعریف نکرده، شغل زن را ناپایدار میبیند و استقلال او را موقتی تلقی میکند. پیام واضح است: فرزندآوری عبور از خود است و محدودیتهایی واقعی ایجاد میکند.
نگاهی به مراکز ناباروری نشان میدهد این فشار روانی هر روز بیشتر نمود پیدا میکند. طبق پیمایش ملی، حدود ۷۷ درصد زوجهای در سن باروری در ایران تمایلی به فرزندآوری ندارند. نرخ باروری از ۱.۵۸ در سال ۱۴۰۰ به ۱.۴۴ رسیده و تولدها به کمتر از یک میلیون در سال کاهش یافته است. این یعنی هر خانواده ایرانی، به طور میانگین، کمتر از یک کودک را به آینده میآورد.
اما فرزندآوری فراتر از آمار است؛ بحرانی خاموش شکل گرفته که میتوان آن را «ناباروری روانی» نامید. این وضعیت الزاماً زیستی نیست، بلکه نتیجه فرسودگی روان، اضطراب مزمن و احساس ناامنی است. وقتی ترس از آینده و نااطمینانی اقتصادی مداوم باشد، بدن هم واکنش نشان میدهد و مقاومتهای روانی ممکن است خود را به شکل مشکلات باروری نشان دهند.
این تجربه بیش از هر چیز زنانه است. حتی زمانی که تصمیم به نداشتن فرزند آگاهانه گرفته شود، قضاوت اجتماعی اغلب متوجه زن است. بدن او میدان انتظارها، توصیهها و سرزنشهاست. ناباروری، چه زیستی و چه روانی، هنوز بهعنوان «مسئله زن» روایت میشود و همین تقلیل، مقاومت ذهنی میسازد.
جامعه بر تقدس مادری تأکید دارد، بیآنکه هزینههای واقعی آن را به رسمیت بشناسد. شکاف میان روایت جامعه و تجربه واقعی زنان، با وام، شعار یارانه و سیاستهای مقطعی پر نمیشود. ذهن امروز، بیش از هر چیز به تجربه وفادار است، نه توصیه.
فرزندآوری پیش از آنکه مسئله جمعیت باشد، مسئله معناست. انصراف از زایش «منِ دیگر» در جامعهای که زنان حس امنیت تولد ندارند، انتخابی منطقی است. این انتخاب نه ضعف است و نه فردگرایی افراطی، بلکه پاسخی روانی به واقعیتهای روزمره است. واکنشی مادرانه و مسئولانه به فرزندی که هرگز زاده نمیشود.
به قلم: وحیده برزگر
