در جهان معاصر، آینده دیگر صرفاً یک امر نیامده و نامعلوم نیست؛ بلکه بهتدریج به محتوا تبدیل شده است. محتوایی که میتوان آن را تولید کرد، بازتولید کرد، مصرف کرد و کنار گذاشت. در شرایطی که یک درگیری سیاسی یا نظامی در وضعیتی معلق و بیپایان باقی میماند، همین تعلیق به ماده خامی ایدهآل برای شکلگیری انواع روایتهای پیشگویانه بدل میشود: از فالگیرهای معمولی و پیشگوهای مشهور جهانی گرفته تا تجربههای نزدیک به مرگ، هیپنوتیزم برای دیدن آینده، پیشگوییهای باستانی، و روایتهایی که وعده «بهزودی» و «خیلی نزدیک» میدهند.
این محتواها الزاماً از جهل یا سادهلوحی مخاطبان تغذیه نمیکنند، بلکه پاسخیاند به یک وضعیت روانی و اجتماعی مشخص: خستگی از تعلیق طولانی. انسان نمیتواند برای مدتهای طولانی در وضعیت تعلیق باقی بماند، بیآنکه به دنبال روایتی برای توجیه این ایستایی بگردد. تکرار تحلیلها، الگوهای مشابه، و پیشبینیهای مبتنی بر تجربههای گذشته، حتی اگر علمی و دقیق باشند پس از مدتی فرساینده میشوند. ذهن خسته، نه الزاماً به دنبال حقیقت، بلکه به دنبال معنا و نقطه عطف است.
در چنین شرایطی، امر مرموز جذاب میشود. پیشگویی، مکاشفه یا روایت رازآلود، وعده شکستن رکود را میدهد؛ وعده اینکه این تعلیق بیدلیل نیست و چیزی در راه است. این محتواها آینده را نه بهعنوان فرآیندی پیچیده و زمانبر، بلکه بهعنوان رخدادی نزدیک، قابل تصور و احساسی عرضه میکنند. از همینرو، حتی در کنار تحلیلهای کارشناسانه و علمی، توجه زیادی را به خود جلب میکنند.
البته این وضعیت به معنای بیاعتباری علم نیست. علم، بهویژه در حوزههای اجتماعی و سیاسی، ذاتاً بر تجربههای گذشته و الگوهای تکرارشونده بنا شده و همواره با احتمال خطا همراه است؛ بهخصوص در جهانی پرشتاب که ممکن است قواعد بازی بهطور ناگهانی تغییر کند. اما تفاوت اصلی اینجاست که علم معمولاً با تاخیر، عدم قطعیت و احتیاط سخن میگوید؛ در حالیکه محتوای پیشگویانه قطعیت احساسی، زمان کوتاه و روایت بسته ارائه میدهد.
در این معنا، آینده به کالایی تبدیل میشود که مصرف آن قرار نیست تعلیق را پایان دهد، بلکه میخواهد آن را قابلتحمل کند. پیشگوییها، چه صادق باشند چه نادرست، بیشتر از آنکه آینده را توضیح دهند، اضطراب حال را مدیریت میکنند. مسئله اصلی، درستی یا نادرستی این محتواها نیست؛ بلکه این است که نشان میدهند انسان معاصر چگونه برای زیستن در ابهام، به روایت، راز و وعده رخداد پناه میبرد.
به قلم: پروین بابایی
