چند روز پیش در جمعی نشسته بودم. زنی کنارم بود که از مدتها پیش میشناختمش. بیستوشش هفت سال بیشتر نداشت و دو دختر نه و ششسالهاش همیشه توی کوچه پرسه میزدند، با زانوهای زخمی و دستهای کبود از زمین خوردنها، و چشمان هراسان از کتکهایی که مادرشان بیحوصله و بیوقفه نثارشان میکرد. بچههایی که نه عروسکی پشت ویترین برایشان خریده شده، نه شبی به سینما برده شده بودند.
زن، با همان روسری نیمهافتاده و دستهایی که از فرط کار و شستشو به دستهای زنی شصت ساله شبیه بود، ناگهان گفت: «خیلی دلم میخواد ایران رو ببینم. اونجا اقوامی دارم.»
با لبخند گفتم: «خب، نزدیکه. میتونی بری. خرج زیادی هم نداره.»
همان لحظه چیزی در نگاهش تغییر کرد. با جدیتی شگفتانگیز، که انگار سالها چمدانهای سفر اروپا را بسته و پاسپورتش پر از مهر فرودگاههای مختلف است، گفت:
«آخه اگه ایران برم، دیگه بهمون ویزای اروپا نمیدن.»
نگاهش کردم. انگار که شوخی میکند. اما نه، کاملاً جدی بود. زن جوانی که تمام دنیا برایش خلاصه میشد در حیاط خانه پدری، در کوچههای باریک این شهر کوچک، در همصحبتی با همسایهها و شمردن ماهها تا از راه رسیدن بچه سوم. زنی که از دبیرستان محروم شده، و از سفر به شهری آنطرفتر هم. کسی که موزه ندیده، کنسرت نرفته، و آرزویش نهایتاً یک لباس نو در عید، یا شوهری خوب برای دخترانش است. در ذهنم مرور کردم: برای او اروپا کجاست؟ چیزی فراتر از کلمهای توخالی؟ نه بوی قهوه پاریس، نه باران لندن، نه حتی خیابانهای شلوغ استانبولِ. هیچکدام برایش معنا ندارد. تنها جملهای است که لابد از دهان دیگری شنیده، جایی در ذهنش گیر کرده و حالا تکرار میشود، همانطور که لالاییهای مادرش یا قصههای روستا تکرار میشدند.
طنز تلخ ماجرا اینجا بود: زنی که هرگز حتی جرات نکرده تنها به ترمینال شهر برود، حالا با قاطعیتِ کسانی که هر ماه سفر خارجی میروند، درباره «شانس گرفتن ویزای اروپا» نظر میداد.
نگاهش کردم و چیزی نگفتم. فقط در دلم، بین صدای خندههای زنهای دیگر و جیغ و فریاد بچهها در کوچه، فکر کردم: آدم چطور میتواند این همه در حصار یک زندگی محدود بماند و در عین حال نگران راههایی باشد که هیچوقت قدم در آنها نخواهد گذاشت؟
به قلم: پروین بابایی