در این روزهای سرد و پر از غم، دل در پی خاطرهای است که هنوز گرم و پرانرژی است؛ خاطرهای از تبریز، شهر همیشه زنده و پر شور، که حالا در دنیای غم و افسردگی غرق است. گویی این غم، نه فقط در خیابانها، که در دل آدمها نیز خانه کرده و نگاهها را سنگینتر از همیشه ساخته است. تبریز، آن شهر تاریخ و هنر، با کوچههای پیچ در پیچ، بازارهای پر جنب و جوش و شبهای پر ستارهاش، روزگاری سرشار از شور و نشاط بود. شهری که در هر گوشهاش میشد ردپای زندگی را دید و صدای امید را شنید. اما اکنون، در حسرت رنگهای عید و شادیهای نوروز، غم و اندوه لانه کرده است؛ غمی که آرام و بیصدا، بر شانههای شهر نشسته و صبوری آن را میآزماید.
در این هوای سرد، یادگارهای مهربانی و مهمانیهای گرمی همچنان در دل تاریخ این شهر نقش بسته است، خاطرههایی که هنوز در ذهن نسلها زندهاند و از روزهایی سخن میگویند که خانهها روشنتر و دلها به هم نزدیکتر بود. اما حالا بیصدای بوقهای بازارهای پرجنب و جوش و لذتهای جمعی، تنها صدای سکوت و آه برافروخته میشود؛ سکوتی که بیش از هر فریادی، سنگینی خود را بر جان شهر تحمیل میکند. تبریز، مانند زنی زخمدیده و نجیب، به مرهمی نیاز دارد؛ نیازمند شعلههای امید و انگیزه برای بازسازی روح پرانرژیاش. روحی که بارها در طول تاریخ از میان خاکسترها برخاسته و دوباره ایستاده است.
هر چند این روزها، شهر ما در غم است، اما باور دارم که همچنان در دل تبریز، خوابهای دیدنی و آیندههای روشن وجود دارد، رویاهایی که شاید اکنون در سکوتاند، اما خاموش نشدهاند. و به زودی دوباره، با رؤیای آزادی و شادی، از غمها عبور خواهد کرد. چرا که تبریز، شهری است از عشق، از تاریخ و از فرهنگ، که همواره تجدید حیات میکند و به امید ره میسپارد؛ شهری که در حافظه زمان، بارها تولدی دوباره را تجربه کرده است.
امیدوارم این روزهای تاریک زود بگذرند، و تبریز دوباره با صدای شادی و سرور برگردد، صدایی که حق طبیعی این شهر و مردم آن است. چون همیشه، عید، نویدِ زندگی است و زنده بودن، و شهر ما، میخواهد دوباره جشن بگیرد و خود را در تابش روزهای نوین پیدا کند؛ روزهایی که در آن، نور بر تاریکی غلبه میکند و زندگی، بار دیگر در رگهای شهر جاری میشود.
به قلم: مریم شکوهی
