سالها در ذهن ما تصویری از انسان تحصیلکرده ساخته شده بود که بیشتر شبیه یک نقش بود تا یک انسان واقعی. معلم، استاد دانشگاه، روشنفکر یا پژوهشگر، موجودی منظم، رسمی، جدی و جدا از زندگی روزمره تصور میشد؛ کسی که گویی بدن ندارد، خستگی نمیشناسد، لذت نمیبرد و از امور سادهای چون آشپزی، بافتنی یا بازی با کودک فاصله گرفته است. این تصویر بیش از آنکه بازتاب واقعیت باشد، محصول نظم خشک مدرنیتهای بود که جهان را به دو قطب عقل و زندگی روزمره تقسیم کرده بود.
اما تجربه زیسته امروز چیز دیگری میگوید. انسانی که همزمان میتواند متنی نظری و سنگین بنویسد، مسائل ریاضی دشوار را حل کند، باغبانی کند، بافتنی ببافد، در آشپزخانه کیک بپزد و بعد با کودک خود بدود و بخندد، نه دچار تناقض شده و نه از شأن فکریاش کاسته است؛ بلکه به شکل کاملتری انسان بودن را زندگی میکند. این همزمانی نقشها نشانه آشفتگی نیست، بلکه نشانه بلوغ اجتماعی و روانی است؛ جایی که عقل، بدن، لذت و معنا دیگر دشمن یکدیگر نیستند.
شگفتی نسلهای پیشین دقیقاً از همینجا آغاز میشود. برای ذهنی که با دوگانههای قدیمی بزرگ شده است، زن تحصیلکرده باید رسمی، فاصلهدار از امور خانگی و در چارچوبی خشک ظاهر شود. وقتی میبیند همان زنِ تحصیل کرده و فرهیخته، شال و کلاه میبافد، شیرینی میپزد و با کودک در خیابان میدود، احساس تناقض میکند. اما این تناقض در واقع نه در زندگی امروز، بلکه در قالبهای ذهنی قدیمی وجود دارد.
جامعه معاصر بهتدریج در حال رها شدن از این مرزبندیهای مصنوعی است. دیگر لازم نیست برای جدی گرفته شدن، زن بودن، لذت بردن، زیبایی، بازیگوشی یا مهارتهای روزمره سرکوب شود. اتفاقاً اندیشه زنده در بدنی زنده شکل میگیرد. انسانی که میخندد، میسازد، لمس میکند و از زیبایی لذت میبرد، ظرفیت بیشتری برای تفکر عمیق و خلاق دارد.
زن فرهیخته امروز نه آن پیکره رسمی و بیاحساس گذشته است و نه اسیر کلیشههای سنتی. او میتواند همزمان متفکر، مادر، خلاق، شاد و سازنده باشد. آرایش کردن و لاک زدن با نظریهپردازی در تضاد نیست؛ همانطور که آشپزی و بافتنی نشانه عقبنشینی فکری نیستند، بلکه شکلهایی از پیوند انسان با زندگیاند.
شاید مهمترین تحول زمانه ما همین آشتی دادن عقل و زیستن باشد. جایی که انسان دیگر مجبور نیست برای متفکر بودن، از شادی دست بکشد، و برای شاد بودن، از عمق فکری فاصله بگیرد. این همزیستیِ نقشها نه تنها انسان را کاملتر میکند، بلکه جامعهای انسانیتر و زندهتر میسازد.
در نهایت، آنچه نسل پیشین تناقض مینامد، در واقع تولد تصویری تازه از انسان است: انسانی سیال، چندلایه و کامل؛ انسانی که میتواند هم بیندیشد و هم زندگی کند؛ و درست به همین دلیل، اندیشهاش ریشهدارتر و انسانیتر است.
به قلم: پروین بابایی
