در شهری به بزرگی تبریز، انتظار میرود همهچیز تابع سرعت باشد؛ آدمها در حال عبور، خودروها در حال شتاب، و زمان در حال گریز. اما در دل این شتاب، نقطههایی وجود دارد که از این قاعده سر باز میزنند. صفهای صبحگاهی نانوایی، یکی از همین نقاطاند. صفهایی که نهتنها کوتاه نمیشوند، بلکه گاه تا میانه روز ادامه پیدا میکنند، انگار شهر هنوز تصمیم نگرفته است کاملاً تسلیم عجله شود.
ایستادن در این صفها، فقط برای خرید نان نیست. نوعی مکث است. نوعی پذیرش ریتمی متفاوت. نان، برخلاف بسیاری از چیزهای دیگر، فوری به دست نمیآید. باید منتظر ماند تا از تنور بیرون بیاید، تا گرمایش به دست برسد، تا بخارش در هوای سرد صبح محو شود. این انتظار، ناخواسته، سرعت زندگی را تعدیل میکند. حتی کسانی که از کنار این صفها عبور میکنند، ناگزیر این مکث را میبینند، و شاید ناآگاهانه، لحظهای از شتاب خود فاصله میگیرند.
نان، در دستها، گرم و زنده جابهجا میشود؛ حضوری ملموس که نمیتوان آن را نادیده گرفت. این لحظه ساده، بخشی از آیینی است که هر روز تکرار میشود و هر بار، شهر را از نو میسازد.
این صفها، بیش از آنکه نشانه نیاز باشند، نشانه تداوماند. تداوم یک عادت، یک فرهنگ، یک ریتم انسانی. در جهانی که همهچیز به سمت حذف انتظار پیش میرود، این ایستادنهای ساده، شکلی از مقاومتاند. مقاومتی آرام و بیصدا در برابر فراموش شدن حضور.
شاید به همین دلیل است که صبح تبریز، بدون صف نان، قابل تصور نیست. این صفها بخشی از معماری نامرئی شهرند؛ عناصری در نقشهها ثبت نمیشوند، اما در حافظه جمعی ساکنان حضوری ماندگار دارند.
دیدن این صفها، یادآوری سادهای است از اینکه زندگی، با همه شتابش، هنوز در لایههایی آرامتر جریان دارد. زیر پوست این شهر، هنوز ریتمی انسانی نفس میکشد. ریتمی که با نان تازه آغاز میشود، و هر روز، بیآنکه اعلام شود، شهر را دوباره زنده میکند.
به قلم: پروین بابایی
