مغز ما در طول هزاران سال تکامل، برای زندگی در محیطهایی شکل گرفته که خطرها محدود، قابل تشخیص و کوتاهمدت بودهاند؛ صدای حیوانی در تاریکی، شکستن شاخهای در جنگل یا طوفانی که میآید و میگذرد. در چنین جهانی، سیستم هشدار مغز برای لحظههایی طراحی شده که خطر ظاهر میشود، بدن را آماده میکند و بعد از رفع تهدید دوباره آرام میشود. اما جنگ مدرن این نظم طبیعی را در هم میشکند. صدای جنگندهای که ناگهان آسمان را میشکافد، انفجاری که از جایی نامعلوم میآید، یا موشکی که نمیدانی کجا فرود خواهد آمد، مغز را در وضعیتی قرار میدهد که گویی خطر هرگز تمام نمیشود.
در چنین شرایطی، بدن پیوسته در حالت آمادهباش میماند. هورمونهای استرس بالا میروند، ضربان قلب تند میشود و نفسها کوتاه و بریده میشوند. بخشی از مغز که مسئول فکر کردن، تمرکز و یادآوری است کمکم عقب مینشیند و میدان را به بخشهای قدیمیتر و غریزیتر میسپارد که تنها یک وظیفه دارند: زنده ماندن.
اما شاید فرسایندهترین بخش جنگ نه خود انفجار، بلکه تهدید مداوم آن است. وقتی نمیدانی چه ساعتی از روز یا شب ممکن است صدای پرواز یا انفجار دوباره شنیده شود، ذهن نمیتواند خاموش شود. مغز یاد میگیرد که خطر ممکن است از هر صدایی سر برآورد. صدای عبور یک ماشین، بسته شدن محکم یک در، یا هر صدای ناگهانی دیگر میتواند همان واکنش وحشت را در بدن فعال کند، چون سیستم هشدار دیگر نمیداند کدام صدا بیخطر است و کدام نه.
جنگ به این شکل مرز میان زندگی عادی و خطر را از بین میبرد. مغزی که برای لحظههای کوتاه خطر ساخته شده، ناگهان مجبور میشود روزها و شبها در حالت هشدار باقی بماند. و همین است که ذهن را خسته، حافظه را آشفته و بدن را فرسوده میکند.
پیام آذربایجان
