امسال هفتسین را خیلی زودتر چیدم؛ آن هم با دو تا سبزه. اگر بخواهم صادق باشم، یکی از سبزهها نسخه پشتیبان بود؛ برای اینکه اگر یکیشان رشد نکرد، دیگری پشت دستم باشد. زودتر چیدم تا حال و هوای سال نو زودتر در خانه بپیچد؛ خانهای که هنوز خالی است و چندان شکل و شمایل خانه ندارد، و شاید این هفتسین ساده برای آن است که حس خانه بودن را به فضا بدهد؛ حسی که در این روزهای عجیب، آدم را به زمین و زندگی وصل کند.
یک دسته گل داوودی بنفش هم خریدم و توی گلدان گذاشتم. گل داوودی را همیشه دوست دارم؛ بیادعاست و زیبا، حسِ سبکی دارد و در عین حال اصیل است. امسال نتوانستم تخممرغ رنگ کنم، و تخممرغهای سفالی و پلاستیکی هیچوقت باب سلیقهام نبودهاند. با این حال، توانستم چند تخممرغِ واقعی رنگشده در بازار پیدا کنم و سفره نقلی عیدم خیلی زود کامل شد.
فقط ماهی قرمز نخریدم. هم عوضکردن آبش دردسر دارد، و هم طاقت دیدن تلفشدنش را ندارم. این شد که از خیرش گذشتم. با این حال نمیتوانم انکار کنم که دقیقههای طولانی کنار تشتهای ماهیها جلوی مغازهها میایستم و نگاهشان میکنم. نیروی عجیبی از زندگی، از امید، از بهار دارند؛ نیرویی که این روزها به آن نیاز دارم.
روزهای آخر اسفند برایم همیشه قشنگاند؛ پر از حرکت، پر از زندگی، و شاید حتی قشنگتر از خودِ بهار. همین باعث میشود این روزها بیشتر از خانه بیرون بزنم، در خیابانها قدم بزنم و بین جمعیتی که برای خرید، در تکاپو و رفتوآمدند، گم شوم. جمعیتی که با وجود جنگ و اتفاقهای تلخ، هنوز به زندگی متصل ماندهاند…
به قلم: پروین بابایی
پیام آذربایجان
