چهل روز جنگ، روی کاغذ شاید فقط یک بازه باشد؛ اما در زندگی یعنی چهل روز بازتعریفِ بیوقفهی «عادی بودن». یعنی هر صبح، پیش از آنکه خبرها کامل برسند یا اصلاً برسند خانه باید تصمیم بگیرد امروز چطور دوام میآورد: غذا، دارو، بهداشت، آرامش، مراقبت از کودک و سالمند، و مدرسهای که با قطعی اینترنت، عملاً به اتاق نشیمن تبعید میشود.
در روایت رایج، زنان در جنگ اغلب در قاب «قربانی» دیده میشوند؛ قابی واقعی و مهم که نباید کوچک شمرده شود. اما اگر روایت همانجا متوقف بماند، تصویر ناقص میماند. در بسیاری از خانهها و محلهها، زنان فقط متأثر از جنگ نبودند؛ ستونهایی بودند که زندگی به آنها تکیه داد. نه از جنس شعار، از جنس کارهای پیوسته و ریز و تعیینکننده: همان چیزهایی که دیده نمیشوند، اما اگر یک روز از کار بیفتند، بحران چند برابر میشود.
جنگ که میآید، خانه دیگر «خانه» نیست. تبدیل میشود به یک مرکز مدیریت بحران. مدیریت خانه در چنین روزهایی یعنی مدیریت کمبود و نااطمینانی: تنظیم مصرف، جایگزین کردن چیزهایی که تمام شده، پیدا کردن دارو وقتی مسیرها سخت شده، حفظ حداقلیِ بهداشت وقتی امکانات کم است، و گرفتن تصمیمهای کوچکی که سرنوشت سازند. اینجاست که آن واژهی بهظاهر ساده—«مراقبت»—معنای دیگری پیدا میکند. مراقبت در زمان جنگ فقط محبت یا وظیفه خانوادگی نیست؛ یک جور لجستیک انسانی است. لجستیکی که جای خالیِ زیرساختهای مختلشده را پُر میکند.
کمبودها هم فقط در قیمتها و قفسهها دیده نمیشوند. کمبود، هزینهای دارد که روی زمان و بدن و روان مینشیند. وقتی درآمد ها کمتر میشود، مراقبت سنگینتر میشود: غذا باید اقتصادیتر آماده شود، بیمار باید با دست خالیتر مراقبت شود، سالمند نباید تنها بماند، کودک باید کمتر بترسد و بیشتر دوام بیاورد. همین «اقتصاد مراقبت» در بحران، ستون فقرات بقاست؛ و در عمل، سهم بزرگی از آن بر دوش زنان میافتد.
میدان دیگری هم هست؛ میدانی که بی صداست : بهداشت و سلامت روان. جنگ فقط دیوارها را خراب نمیکند؛ اعصاب را هم میفرساید. اضطراب، بیخوابی، ترس کودکان، فشارِ مراقبتِ ممتد، خستگیِ تصمیمگیریهای پیدرپی… بخش مهمی از جنگ در سکوت خانهها اتفاق میافتد. و در این میان، بسیاری از زنان نقش «تنظیمکننده فشار» را برای خانواده بازی میکنند: آرام کردن کودک، همراهی سالمند، کم کردن تنشها، کنار آمدن با خبرهای متناقض—و همزمان، قورت دادن اضطرابی که کمتر جایی برای گفتنش هست. صحبت از سلامت روان در جنگ، موضوع تجملی نیست؛ بخشی از واقعیت جنگ است و بخشی از هزینهای که باید دیده شود.
ویژگی مشخص این چهل روز، قطعی یا اختلال اینترنت هم بود؛ اتفاقی که فقط ارتباط را قطع نکرد، بخشی از زندگی روزمره را هم از کار انداخت. آموزش مجازی بدون اینترنت، چیزی شبیه یک شوخی تلخ است: آموزش هست، راهش نیست. و درست همینجا نقش تازهای به فهرست نقشهای قدیمی اضافه شد: مادر به جای معلم.
مادرانی که باید فایلها را از قبل ذخیره میکردند، درس را از پیامهای پراکنده و جزوههای ناقص دوباره سرهم میکردند، تکلیفها را توضیح میدادند، و در میانهی ترس و بیثباتی، تمرکز کودک را نگه میداشتند. این فقط «کمک کردن به درس» نبود. آنها تلاش کردند روالِ یادگیری را زنده نگه دارند؛ و در جنگ، زنده نگه داشتن روال یعنی زنده نگه داشتن آینده. یعنی اینکه کودک احساس کند هنوز فردایی هست که ارزش برنامهریزی دارد.
از طرفی، وقتی اینترنت قطع میشود، اطلاعات به اندازه نان ارزش پیدا میکند—و درست به همان اندازه هم کمیاب و پرابهام میشود. در چنین شرایطی، شبکههای محلی و پیوندهای اجتماعی پررنگتر میشوند: خبر گرفتن از همسایه، هماهنگی برای دارو و غذا، مراقبت از خانوادهای که تنها مانده، رساندن کمک به کسی که دستش کوتاهتر است. در بسیاری از این شبکهها، زنان «گرههای ارتباطی»اند؛ کسانی که رفتوآمد اعتماد را حفظ میکنند. جنگ اگر چیزی را هدف بگیرد، فقط ساختمانها نیست؛ اعتماد اجتماعی هم هست. نگه داشتنِ پیوندها، بخشی از دفاع مدنی است؛ بیسروصدا، اما حیاتی.
نقش دیگری هم هست که معمولاً از زیر دست روایتها در میرود: زنان، خیلی وقتها آرشیوداران جنگ میشوند. ثبت جزئیات، نگهداشتن عکسها و یادداشتها، روایت کردن آنچه گذشته، منتقل کردن تجربهها به نسل بعد. آرشیو فقط یادگاری نیست؛ سپرِ فراموشی است. بدون حافظه، عدالت و ترمیم همیشه ناقص میماند و میدان برای تحریف و عادیسازی باز میشود.
همه اینها را اگر کنار هم بگذاریم، به تصویری روشن میرسیم: نقشهای روزمره—از مدیریت خانه و مراقبت از سالمندان تا کودکیاری، آموزش در قطعی اینترنت، و شبکهسازیِ اطلاعات—چیزی فراتر از «گذران زندگی» است. اینها سیاستِ بقاست؛ سیاستی که نه پشت تریبون، که در تصمیمهای روزانه و کارهای نامرئی شکل میگیرد. و همین سیاست بقاست که اگر جدی گرفته شود، بعدتر میتواند سیاست صلح را واقعبینانهتر و پایدارتر کند.
صلح، فقط امضای توافق و خاموش شدن موقت صداها نیست. صلح یعنی برگشتن امنیت و آموزش و سلامت به زندگی روزمره؛ یعنی اینکه آشپزخانه و درمانگاه و مدرسه و روانِ خستهی مردم دوباره قابل اتکا شود. و این دقیقاً همان جایی است که تجربه زنان—بهعنوان زیرساخت بقا—باید در تصمیمگیریهای بازسازی و ترمیم، حضوری واقعی داشته باشد؛ نه نمادین و تزئینی.
جنگ چهلروزه شاید تمام شده باشد یا شکلش عوض شده باشد، اما حقیقتش در خانهها جا میماند. اگر زنان را فقط در قاب رنج ببینیم، نیمی از واقعیت را حذف کردهایم. و اگر آن خط مقدم پنهان را نبینیم، برنامه صلح را از همان اول روی زمین سست بنا کردهایم.
وحیده برزگر
