اشیا همیشه فقط «چیز» نیستند. یک فنجان لبپریده، یک دفترچه قدیمی یا حتی یک لباس کهنه، میتواند حافظهای فشرده باشد، میانبری به گذشته که لحظات شاد، غمگین یا آدمهای مهم زندگی را زنده میکند. کسانی که این وسایل را نگه میدارند، آنها را سرمایه فرهنگی میبینند؛ نه سرمایه مادی، بلکه نمادی از هویت، تجربه و تاریخ شخصی. حضور این اشیا حس تداوم، امنیت و اتصال به زندگی گذشته را فراهم میکند. برای این افراد، اشیا و خاطره با هم همزیستی دارند: یکی بدون دیگری کامل نیست.
اما گاهی اشیا برعکس عمل میکنند. برای برخی، هر چیزی که به گذشته متصل است رنجآور میشود. یک نامه، یک عکس یا حتی یک ظرف ساده میتواند یادآور شکست، فقدان یا دوران سخت باشد. مواجهه با آنها اضطرابآور است و حافظه را تحت فشار قرار میدهد. دور ریختن اشیا در این حالت، نوعی محافظت روانی و پیشدستی در فراموشی است؛ شیء حذف میشود تا اثر گذشته نیز کاهش یابد. این افراد با رهایی از اشیا، سبک میشوند و احساس کنترل بیشتری بر زندگی پیدا میکنند.
این دو رویه، نگهداری و رهایی، نه خوب و نه بدند؛ بلکه بخشی از تنوع تجربه انسانیاند. نقطه مشترک آنها این است که اشیا معنا ندارند مگر به واسطه تجربه ما با آنها. یک شیء ممکن است برای کسی گنجینه باشد و برای دیگری مانعی برای آرامش. هر دو مسیر نشان میدهند که انسان همواره در حال مدیریت رابطه خود با زمان و خاطره است و اشیا یکی از ابزارهای ملموس این مدیریتاند.
در نهایت، رابطه ما با اشیا، فراتر از خودِ اشیا، بازتابی است از نیاز ما به اتصال و رهایی، به یادآوری و فراموشی، به سرمایه فرهنگی و به سبک شدن روان. در این تضاد و توازن است که زندگی روزمره، ملموس و انسانی میشود.
به قلم: پروین بابایی
