اکنون که اینجا نشستهام و مینویسم یک ماه از آن واقعه دلخراش میگذرد، پیراهنی مشکی بر تن دارم و قلبی جریحه دار…
باورش خیلی سخت است؛ آنچه که بر ما گذشت تا روز قیامت فراموش نخواهیم کرد.
صبح بود و مدرسه ها باز…
کنار پنجره، پشت میزم نشسته بودم؛ روی میز گلهای زیبایی بود، که دانش آموزان کلاس درست کرده بودند.
حواسم به ورقه های امتحانی بچهها بود که مبادا چشمشان بلغزد و شیطنت کنند، آزمون مطالعات داشتیم از فصل استعمار؛ فصل سنگینی است…
گاهی هم از پنجره ی کلاس بیرون را نگاه می کردم، آب و هوای مطبوعی سراسر شهر را فرا گرفته بود، نزدیک عید بود …
گاهی با بچه ها شوخی میکردم تا استرس فضایِ امتحان شکسته شود.
حال و هوای صمیمی در جریان بود. ناگهان صدای کوبیدنِ در فضا را عوض کرد، تق! تق! تق!
با لب خندان، درحالی که شش دانگ حواسم به ورقه ی بچه ها بود، به سمت در رفتم.
دو نفر از عوامل مدرسه پشت در بودند، نگران و مضطرب! یک لحظه جا خوردم!
یکی از آنها درِگوشی به من گفت: ” ساعتی پیش تهران و چند شهر را شدیدا بمباران کردند، احتمال دارد تبریز هم مورد هجمه قرار بگیرد. بچه ها را آماده کن اولیا می آیند برای بردن آنها”
دلم لرزید! انگار آواری روی سرم ریخت! ناخودآگاه جمله ای بر زبانم آمد: رهبر! حال رهبری خوب است؟ خبری از رهبری دارید؟
سوالم بی معنا بود! او از کجا باید می دانست؟
اما دست خودم نبود، با حالتی به هم ریخته برگشتم به کلاس، زیر لب زمزمه کردم “یا فاطمه الزهرا خودت کمک کن”
حواسم نبود چهل نفر زُل زدند به من! انگارفهمیده بودند خبری هست، خودم را جمع و جور کردم که چیزی بگویم و آنهارا آماده کنم ، اما ناگهان صدای انفجار مهیبی همه جا را در بر گرفت!
دیگر مجال صحبت نبود بچه ها فهمیدند اوضاع عادی نیست، چه خبر شده خانم معلم؟ خواستم جوابی بدهم که صدای انفجار دوم و سوم هم آمد، بچه ها وحشت کردند و ترسیدند،
همه به سمت من آمدند و بغلم کردند، شده بودم پناهگاه!
کلاس ما طبقه ی بالا بود، بچه ها را بردیم طبقه همکف، اولیا یکی یکی وارد مدرسه می شدند با پریشانی دست بچه ها را می گرفتند و می بردند.
در عرض 40 دقیقه مدرسه خالی شد! خالی از خنده و بازی بچه ها! چه روز غم انگیزی…
زیر صدای انفجار ها با پای پیاده به سمت خانه حرکت کردم.
تا رسیدم خانه، تلویزیون را روشن کردم، اخبار گوناگونی بیان می شد. اما جنایت وحشتناک “مدرسه میناب” از همه تکان دهنده تر بود!
باورکردنی نبود! کل دانش آموزان یک مدرسه همراه با معلمانشان به شهادت رسیده اند.
شب تا صبح خوابم نبرد ، بلند شدم سحری آماده کنم، چند لقمه ای با اکراه خوردیم…
ناگهان زیرنویس شبکه خبر مثل رعد و برق به روح و روانم زد، انگار تیری بر قلبم نشست! “شهادت قائد امت” ؟ خدایا چه می شنوم! مگر می شود؟ او باید اکنون در پناهگاهی امن باشد! این چه مصیبت بزرگی بود که برما وارد شد؟
تاریخ تکرار شد، دوباره رمضان و سحرگاه و شهادت علی…
اشک هایم به پهنای صورت سرازیر شد، چند ضربه ای به زانو زدم ، با صدای بلند گریه کردم، به جرأت می گویم آن روز بدترین روز زندگی من بود، هرگز با چنین مصیبت و غمی روبه رو نشده بودم، خدا می داند که دعای صبح و شبم سلامتی رهبری بود. مهم ترین شخصیت زندگی من!
نبودنش برایم قابل تصور نبود! حال و هوای من مانند طفل کوچکی بود که از خواب بلند می شود و می بیند مادرش برای همیشه رفته و او را با خود نبرده است!
او به دشمنانش گفته بود: “مثلی لا یبایع مثله”
و شنیدم که خودش شهادت را انتخاب کرده بود؛ که تا زمانی که مردم من درپناهگاه نیستند، من به پناهگاه نخواهم رفت! او به عهدش وفا کرد و روسفید شد. مثل مولایش امام حسین(ع) …
ستاره ای شد در تاریکی و به آسمان پیوست.
دارم روزگار گذشته ام را ورق می زنم ، قصه ی ارادت من به رهبری از نوجوانی ام شروع شد.
هرگز از یادم نمی رود، روزی که تحت تاثیر شخصیت او قرار گرفتم ، دانش آموز بودم که سخنانش از تلویزیون پخش می شد، شنیدم که می گفت: رمان “دُن آرام” از “شولوخوف” را خوانده و آن را با رمان “گذر از رنج ها” اثر آلکسی تولستوی مقایسه می کرد! حتی شخصیت و زندگی نامه ی نویسنده ی کتابها را تحلیل می کرد! با خودم گفتم او هم سن پدربزرگ من است! مگر می شود؟ رمان های مطرح دنیا را خوانده، آن هم با این همه کار و مشغله!
برایم عجیب بود، همین موضوع انگیزه ای به من بخشید و دریچه ای شد برای سوق دادن من به سمت کتابخوانی…
با کتاب دوست شده بودم، انواع کتاب ها را می خواندم. کتاب قرآن را در 15 سالگی ختم کردم ، از اول تا آخر با ترجمه و معنی خواندم. تجربه ی شیرینی بود.
بعدها که دانشجو شدم قرآن را با تفاسیر مختلف علمای دینی مطالعه کردم، گاهی آنها را با هم مقایسه می کردم. از بین علما بیشتر به سمت افکار رهبری گرایش داشتم ، سراغ اندیشه های او را بیشتر می گرفتم.
با زبانی روان و به روز آیات را معنی می کرد.
مثلا ایشان در سال 1353 در مسجد امام حسن مشهد، سخنرانی هایی داشته که به شکل کتاب چاپ شده بود، به نام “طرح کلی اندیشه های اسلامی در قرآن”
کتابی که درهای معرفت را بیشتر به رویم گشود و تعریفِ خیلی از واژه ها را در ذهنم عوض کرد!
حدود بیست کتاب از اندیشه های ایشان را مطالعه کردم، کتاب همرزمان حسین ، روش تحلیل سیاسی، انسان 250 ساله و…
خدا می داند که شخصیت من با فهم این اندیشه ها شکل گرفت. آموختم که؛
“هجرت”در راه خدا، فقط مسافرت از شهری به شهر دیگر نیست! اگر به خاطر خدا، از اتاقی که در آن غیبت می شود به اتاق دیگر رفتیم هجرت کرده ایم.
به من یاد داد، ایمان تعهد می آورد و باید برایش تلاش کرد و جنگید.
“استغفار” را اینگونه معنی می کرد؛ “استغفار” یعنی التیام دادن به روحی که زخمی شده دراثر گناه و اگر این زخم ها درمان نشود روح ناقص می شود و از تکامل باز می ماند. پس باید این نقیصه را درمان کرد.
او به من آموخت هر خرج کردنی را “انفاق” نمی گویند، بلکه “انفاق” یعنی خرج کردنی که با آن یک خلا پر شود و نیاز راستینی برآورده شود.
او به من یاد داد بن بست وجود ندارد و همه ی بن بست ها با دست قدرت خدا بُن باز است.
حتی کیفیت نمازهایم تغییر کرد با فهمیدن اندیشه های ایشان!
می گفت: “یُصَلّون” با “یُقیمون” فرق دارد؛ “یصلون” یعنی کسی که خودش نماز می خواند، اما “یقیمون” یعنی کسی که دیگران را نمازخوان می کند، نماز را در جامعه برپا می کند.
از او آموختم که به عنوان یک مادر “آذوقه های فرهنگی” برای فرزندم تهیه کنم.
به من بال و پر داد که دست به قلم شوم و برای کودکان سرزمینم ” داستان” بنویسم تا کتاب های ترجمه ای و فرهنگ وارداتی همه ی قفسه ها را پرنکند. کتابخانه ی کلاسم پر از کتابهایی است که خودم نوشتم برای دانش آموزان سرزمینم…
سبک زندگی من،حاصل تربیت اوست، آشنایی با یک رهبر الهی ، اینگونه شیوه زندگی مرا متحول کرد.
غنیمتی بود هم عصرشدن با آن استاد حکیم ،او از فتح قله ها برای مردم سخن می گفت؛ انگار خداوند او را برانگیخته بود تا ملتی با رهبری او “مبعوث” شود.
اکنون آن مرد نورانی با زبانی روزه و مشتی گره کرده از بین ما رفته. و “ملت مبعوث” قیام کرده برای تحقق عدالت ؛ مگر هدف از بعثت همه ی انبیا همین نبوده؟!
لَقَدْ أَرْسَلْنَا رُسُلَنَا بِالْبَيِّنَاتِ وَأَنْزَلْنَا مَعَهُمُ الْكِتَابَ وَالْمِيزَانَ لِيَقُومَ النَّاسُ بِالْقِسْطِ…(25 حدید)
همانا ما پیامبران خود را با دلایل روشن فرستادیم و با آنان کتاب و میزان نازل کردیم تا مردم برای عدالت قیام کنند…
آری خداوند اورا برانگیخته بود تا سخنگوی دینش در عصر کنونی باشد، و “ملت مبعوث” که تربیت یافته ی اوست، کار را تمام خواهد کرد…
آرزویم این است که با خط فکری آن رهبر حکیم، کودکان سرزمینم را در سنگر مدرسه تربیت کنم و از خداوند بزرگ درخواست می کنم، روز قیامت مرا با رهبر شهیدم محشور کند؛ آنچنان که درقرآن وعده داده :
يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ ۖ
روزی که هر گروهى با رهبر و امامش فراخوانده می شود.
ثریاهاشم زاده _ آموزگار
