به یاد سالگرد درگذشت دکتر سیروس برادران شکوهی

دل‌نوشته‌ای برای پدر

شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال...
دل‌نوشته‌ای برای پدر

شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال
خواب از سرم به نغمۀ مرغی پریده بود
در گوشۀ اتاق فرو رفته در سکوت ‌
رویای غم رفته مرا پیش دیده بود
در عالم خیال به چشم آمدم پدر…‌
چگونه باور کنم که بی تو، تنها نشسته و دست به قلم برداشته‌ام تا برای مراسم چهلم‌‌ات دل‌نوشته‌ای تهیه کنم. هیاهوی احساس شاد روزهای با تو بودن در وجودم زنده می‌شود. امید می‌یابم که با فکر به آن روزها روح پاکت را نزدیک‌تر به خود احساس کنم. ‌نوری زلال و گرم، قلب و روحم را فرا می‌گیرد.‌
پدرم، تمام وجودم، افتخارم… نمی‌دانم چگونه استاد زندگی‌ام را توصیف کنم. آنکه نه ‌در گفتار که با عمل و رفتار خود، تعلیم و تربیت فرزندانش را پیش می‌برد. همواره به ‌یاد دارم تا دیر هنگام شب‌ها به کتابخوانی مشغول می‌شد. تحقیق و تفحص‌های علمی ‌در رأس کارهای زنده‌یاد پدرم بود و عشق و علاقه به مطالعه و کتابخوانی در وجود او ‌وصف‌ناپذیر. کار تحقیقی پدر به نام «سنگ‌نوشته‌های آذربایجان» که با همکاری ‌جناب آقای دکتر رحیم‌لو و جناب آقای دکتر کلانتری انجام شده بود را در ذهن دارم ‌که با غرور و ذوق تمام به ما نشان و توضیح می‌داد. در اواخر عمر که توان ورق زدن به ‌کتاب‌ها نداشت و بیماری غلبه کرده بود، از من می‌خواست صفحات کتاب را پاره کنم ‌تا سبک شود و او بتواند در دست بگیرد و بخواند. “ز گهواره تا گور دانش بجوی” را ‌تا لحظۀ آخر در او یافتم و سرلوحۀ زندگی‌ام قرار دادم. پدر می‌گفت نتیجۀ مطالعه و کتابخوانی، آگاهی ‌است و آگاهی، نگرش‌ها و ایده‌ها را تغییر می‌دهد. جامعه نیاز به انسان‌های آگاه دارد، ‌بالاخص جامعۀ زنان و بانوان که تربیت یک نسل را به عهده دارند. در ایران امروز ‌حضور زنان توانمند لازم است پررنگ‌تر باشد؛ زنان آگاه، اهل علم و قلم و معرفت. باید ‌قدم برداشت، باید ساخت.‌
تأکید پدر بر اتحاد ملی بود. به ایران، سرزمین اجدادی خود ارج می‌نهاد. در یکی از ‌دست‌نوشته‌هایش اینگونه از وطن سخن گفته است: ‌
«من با ایران عجین شده‌ام، عمر من در ساختمان‌ها، خیابان‌ها، سکوها و کوچه پس‌کوچه‌‌های اینجا سپری شده، روزها و سال‌های من در این مکان نقش بسته. هرجا می‌نگرم، ‌از هر جا می‌گذرم، نام و نشانی از گذشتۀ خود را می‌بینم و می‌یابم. هرچه دارم و ‌اندوخته‌ام، از این چشمه و رودخانه دارم و هنوز هم به وجودش می‌بالم.‌»
‌از دانشگاه چنین یاد کرده است: «آری دانشگاه محل خُرد و کوچکی نیست، استاد ‌دلسوز و مسئول و با سواد و اهل کتاب راهنمای بزرگی است که بسیاری دانشجویان ‌نومید را روشنایی می‌بخشد و به حیات و فرداها امیدوار می‌کند. استادان مسئول، ‌رسالت دارند و دانشگاهیان و دانشجویان در عمل به این رسالت همواره کوشا و ‌هشیارند.‌»
مهر و وفاداری ایشان به دوستان و یاران قدیم زبانزد عام و خاص بود. ارادت کامل به ‌جمع دوستانه داشت. در ایام جوانی با جمعی از یاران روزهای چهارشنبۀ هر هفته و در ‌ایام کهنسالی، روزهای دوشنبه و پنجشنبۀ هر هفته، در نشست‌های فرهنگی و علمی ‌شرکت داشتند. ‌
رفتی ولی مهر و وفــایت ماندنی شد همیشه در دل ما، خاطراتت خواندنی شد‌
وجود دوستان وفادار و اهل علم و قلم روح دوباره‌ای به پدر می‌داد. روزهای آخر که به ‌علت ضعف صدا قادر به صحبت نبود آهسته می‌گفت:‌
من شما را چشم به راهم من تو را چشم انتظارم
کلمه به کلمه گفته‌هایش در روح و جسم من حک شده…‌
طی سه تا چهار سال اخیر ترجیح دادم کنار پدر در تبریز باشم و به قولی عصای دست ‌او… . علیرغم تمام تلاش‌ها، درمان‌ها و رسیدگی‌ها، طبیعت و بیماری کار خود را پیش ‌می‌برد. کهولت سن و بیماری زمینه‌ای فرصت نداد. 20ام بهمن‌ماه سال 1403 بود که ‌صدایم زد و گفت: امیدم، من فقط یک ماه و حداکثر تا 25ام اسفندماه مهمان شما ‌هستم. صدای او بسیار ضعیف و آهسته شده بود. رمقی باقی نمانده بود. نبودن‌هایی ‌هست که هیچ بودنی جبرانشان نمی‌کند و آدم‌هایی هستند که هرگز تکرار نمی‌شوند و ‌تو برای من آنگونه بودی.‌
پدر با خالقم همداستان شد
پدر زیباترین تصویر دنیا
میان قاب قلبم در نهان شد

 

به قلم: زیبا برادران شکوهی

پیام آذربایجان

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://payamazarbayjan.ir/?p=15615

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

پربحث ترین ها

تصویر روز:

هیچ محتوایی موجود نیست

پیشنهادی: