گاهی صحنههایی در زندگی یک امدادگر ثبت میشود که هیچوقت از ذهنش پاک نمیشود؛ حتی اگر سالها بگذرد. روزی که برای نجات «حلما» زیر آوار رفتیم یکی از همان روزها بود…
آن روز، در میانههای جنگ، گزارش اصابت موشک به یک ساختمان مسکونی رسید. عجله داشتیم؛ نه فقط برای انجام وظیفه، برای اینکه میدانستیم آن بالا، در دل آن خرابهها، یک زندگی شاید هنوز در انتظار ما باشد. به محض رسیدن، از اهالی پرسوجو کردیم و خودمان را از راهپلههای نیمهویران تا طبقه دهم رساندیم. هر قدم، صدای فروریختن بخشی از ساختمان را میشنیدیم، اما دلمان از اضطراب سنگینتر بود.
در همان بررسیهای اولیه، پیکر یکی از قربانیان را پیدا کردیم… بعدها فهمیدم برادر کوچک حلما بوده. هنوز شوک دیدن آن صحنه از تنم بیرون نرفته بود که همکارانم گفتند: «ساکت… یک صدا میاد.»
هنوز نمیدانستم که قرار است یکی از معجزههای زندگیام را بشنوم. صدای گریهای خیلی آرام، آنقدر کمجون که فکر کردیم شاید از طبقات پایینتر باشد. اما نه… دقیقتر که گوش دادیم، فهمیدیم همانجا، در همان طبقه دهم، کودکی هنوز دارد تلاش میکند زنده بماند.
نمیدانم چه شد که ناگهان حس کردم او فرزند خودم است. شاید چون صدای گریهاش اینقدر کمرنگ شده بود، شاید چون نفسهایش انگار کمک میخواست… هر چه بود، از همان لحظه همه وجودم شد یک فکر: «حلما باید زنده بیرون بیاید.»
میان آوار، روی زانوهایم میخزیدم و هر تکه سنگ را با دست کنار میزدم. صدای گریهاش هر لحظه ضعیفتر میشد و این یعنی فرصت کم است. انگار زمان کش میآمد و هر ثانیهاش سنگینتر از صدها ساعت بود.
لحظهای که بالاخره لابهلای آوار چشمم به آن پیکر کوچک افتاد… نمیتوانم توصیفش کنم. انگار دنیا دوباره روشن شد. او را که در آغوش گرفتم، برای چند ثانیه بغضی آنقدر سنگین گلویم را گرفت که حتی توان حرف زدن نداشتم.
حلما هنوز زنده بود. نفس میکشید. ضعیف… اما محکمتر از تمام امیدهایی که تا آن لحظه داشتم.
همانجا فهمیدم گاهی معجزه فقط یک کودک کوچک است که در دل جنگ، در دل خاک و آوار، دستش را به زندگی گره زده و منتظر میماند تا کسی صدایش را بشنود.
معصومه شکوهی
