تقریباً چهار سال از زمانی که برای دیدن پدربزرگ عزیزم به تبریز آمدیم میگذرد. باورم نمیشود؛ چهار سال مثل برق و باد گذشت و من آن موقع حتی باورم نمیکردم روزی برسد که پدربزرگ عزیزم در میان ما نباشد. همیشه فکر میکردم پدربزرگم با اینکه روزبهروز ضعیفتر و پیرتر میشود، اما هیچوقت از پیش ما نمیرود؛ اما اشتباه میکردم.
در طول آن چهار سال میدیدم که پدربزرگم روزبهروز ضعیفتر از قبل میشود. اوایل که ما آمدیم، هیچ بیماریای نداشت و کاملاً سالم بود. حتی آن موقع یک پراید هم داشت و با آن رانندگی میکرد؛ اما با گذشت زمان کمکم دیگر نتوانست ماشین براند و ماشینش را فروخت. بعد از چند ماه، دستهایش فلج شد و دیگر نمیتوانست آنها را بلند کند. البته مادرم هر روز با پدربزرگم وقت میگذراند و کمکش میکرد؛ شاید بتواند بر بیماریای که داشت مسلط شود و آن را شکست دهد. هفتهای چند بار فیزیوتراپی میرفت، تا اینکه در نهایت دکتر گفت پدربزرگم بیماری پارکینسون دارد و با سرمها روند بیماری کندتر میشود. مادرم هم هر هفته برای بهبود حال پدربزرگم تلاش میکرد.
یادم میآید با اینکه دستهایش را نمیتوانست تکان بدهد، اما همیشه به خانهی ما میآمد و درست روبهروی مبل کنار پنجره مینشست و از منظره لذت میبرد. هیچوقت آن روزهای خوب را فراموش نمیکنم. هر بار که من و برادرم نمرههای خوبی میآوردیم، به ما جایزههای خوبی میداد؛ یک بار پول، یک بار گوشی، یک بار عطر، یک بار ساعت و هدیهها و جایزههایی که هیچوقت فراموششان نمیکنم. از همه مهمتر، کتابی به من هدیه داد که بعد از فوتش همیشه آن را کنار خودم نگه داشتهام.
بعد از یک سال، دیگر بابابزرگم نمیتوانست گردنش را تکان بدهد و گردنش خم شده بود و غذا خوردن برایش سخت شده بود. اما پدربزرگم هیچوقت ناامید نمیشد و با همان حال به کتاب خواندن و مطالعه ادامه میداد. او ما نوههایش را همیشه با کتاب دادن تشویق میکرد که کتاب بخوانیم. حتی یادم هست یک بار یکی از کتابهایش را داد و گفت صفحهبهصفحه پاره کنم و کنار میز بچینم تا بتواند راحتتر بخواند و کتاب روی دستش سنگین نباشد. بیشتر وقتها روی مبل مینشست، اما با همان حال باز هم کتاب میخواند.
هیچوقت یادم نمیرود که همیشه منتظر من و مادرم بود تا برویم و کنارش باشیم و تنها روی مبل ننشیند. یادش بخیر، عجب روزهایی بود.
بعد از گذشت چند ماه دیگر، پدربزرگم دیگر نتوانست راه برود و به خاطر پوکی استخوان شدیدی که داشت، یک شب حدود ساعت دهونیم یا یازده زمین خورد و پای راستش شکست. خودش میگفت احساس کردم اول پایم شکست و بعد زمین خوردم. یادم هست مادرم آن شب تا صبح در بیمارستان کنار بابابزرگم بود و از او مراقبت میکرد.
بعد از عمل پای پدربزرگم، دیگر نتوانست راه برود و بیشتر روی تخت دراز میکشید. وقتی در بیمارستان بود، بیماری پارکینسون روی تارهای صوتیاش هم تأثیر گذاشته بود و بابابزرگ دیگر مثل قبل نمیتوانست بلند و رسا صحبت کند. یادم میآید بعد از مرخص شدنش، من همیشه لبخوانی میکردم تا بفهمم چه میگوید.
بعد از مدتی بیماریاش شدیدتر شد و به دستگاه تنفسیاش هم آسیب زد. در این اواخر، پدربزرگم بدون دستگاه اکسیژن نمیتوانست نفس بکشد. خورد و خوراکش هم تقریباً به صفر رسیده بود؛ نهایتاً یکی دو قاشق چایخوری غذا میخورد. هر بار که به خانهشان میرفتم، نگاههای خسته و بیجان پدربزرگم را میدیدم. مخصوصاً شب قبل از فوتش؛ از چشمهایش میشد فهمید چقدر خسته است و چقدر به یک استراحت ابدی نیاز دارد و من خیلی ناراحت میشدم.
شب قبل از اینکه خبر فوتش را بدهند، یادم هست در خانهی بابابزرگم بودیم. هرچقدر صدایش میزدیم، چشمهایش بسته بود و فقط لبهایش را میتوانست تکان بدهد. هیچوقت یادم نمیرود که هرقدر موهایش را نوازش کردم و گفتم «بابابزرگ، من آمدم»، اصلاً چشمهایش را باز نکرد. من خیلی ناراحت بودم از اینکه نمیتوانست چشمهایش را باز کند. انگار آن شب به حالت کما رفته بود.
سرانجام صبح روز بیستویکم اسفندماه، پدربزرگم فوت کرد و من خیلی برایش گریه کردم؛ خیلی زیاد. حتی جنازهاش را با کمک چند نفر دیگر خودم در سردخانه گذاشتم. هیچوقت چهرهی بیجان و لبخند آرامی را که بعد از مرگش داشت، فراموش نمیکنم.
من لحظهبهلحظهی خاطراتی را که با پدربزرگم داشتم فراموش نمیکنم؛ جاهای دیدنی تبریز که ما را میبرد، مهربانیهایش، و رفتار خوبش با من. هیچوقت با من بدرفتاری نکرد. همیشه به من تأکید میکرد که کتاب بخوانم.
یک بار که به خانهشان رفته بودیم، برگشت و گفت: «نازیلا، قدر این لحظههایی را که پیش من هستید بدانید؛ چون بعد از فوت من متوجه میشوید چه لحظههایی را از دست دادهاید.»
بعد از فوت پدربزرگ عزیزم، سیروس برادران شکوهی، هنوز هم احساس میکنم روحش در خانهی مادربزرگم هست. هر وقت به آنجا میروم، انگار بابابزرگم هنوز آنجاست و از پیش ما نرفته است. همیشه فکر میکنم روی همان مبلی که همیشه مینشست، نشسته و لبخند میزند و ما را از دور زیر نظر دارد و مراقبمان است…
و در پایان:
پدربزرگ عزیزم، روحت شاد و یادت همیشه گرامی! ما همه تو را دوست داشتیم و یادت برایمان بسیار عزیز است. امیدوارم خانهی آخرتت بزرگ و زیبا باشد؛ درست مثل خودت که بزرگ و زیبا بودی.
به قلم: نازیلا احمدی
پیام آذربایجان
