امروز ۹ اردیبهشت ۱۴۰۵ است و شصت روز میگذرد از روزی که پنجره رو به جهان بسته شد. از ۹ اسفند پارسال، خیلیها مثل من صبحها گوشی را برمیدارند و به آن پیام همیشگی خیره میشوند: «اتصال برقرار نیست».
اولش فکر میکردیم چند روزه درست میشود. هنوز هم گاهی بیاختیار پیامرسانها را باز میکنیم، انگار که شاید این بار فرق کرده باشد. اما نمیشود دیگر.
دلتنگی اما فقط برای ارتباطات نیست. یک غم عمیقتری این وسط هست. حرفش را کسی بلند نمیزند، ولی همه حسش میکنیم: انگار این روزها، آدمها با هم فرق کردهاند. یک جایی، یک اتفاقی افتاده که بغض میآورد.
میگویند یک «اینترنت ویژه» هست برای بعضیها؛ پزشکها، بعضی استادهای دانشگاه، یک سری کسبوکار خاص. آنها میتوانند وصل شوند، کارشان را بکنند، به دنیا سر بزنند. حقشان هم شاید همین باشد، مخصوصاً پزشکی که جان آدمها دستش است.
اما قبول کنید یک گوشهای از دل ما میگیرد. آدم دلش میشکند وقتی میفهمد یک نفر دیگر دارد همان کاری را میکند که تو از آن محرومی، آن هم نه به خاطر کاری که کردهای، فقط به خاطر اینکه در فهرست «خارج از دسترس» ماندهای. یک دانشجوی معمولی که نمیتواند مقالهاش را دانلود کند، یک فریلنسر جوان که پروژهاش را از دست داده، یک خانواده که نماز صبحشان با صدای مادربزرگ پشت خط واتساپ دیگر بند نمیشود…
این تبعیض خاموش، از خود قطعی هم دردناکتر است. حس مشترکی ساخته میان میلیونها آدم که انگار درجهدو شمرده میشوند، انگار بودنشان در این سرزمین آن قدرها هم مهم نیست. این «ما»ی بزرگِ جا مانده پشت حصار، هر روز گوشهگیرتر میشود. یک دلتنگی ملی شکل گرفته؛ دلتنگی برای روزهایی که همه با هم برابر بودیم، وقتی صبحها عکس گل و شعر و حال خوب برای هم میفرستادیم و فرقی نمیکرد چه شغلی داریم.
حالا منتظریم. پنجرهها بسته مانده. ولی ته دلمان هنوز یک چراغ کوچک روشن است که نکند در باز شود، نکند دوباره بشود بی هیچ فهرست ویژهای، برای همه با هم، برای ایران.
کوثر آریانی
