بعضی انسانها با یک استعداد زندگی نمیکنند؛ با مجموعهای از استعدادها، علاقهها و ایدههایی زندگی میکنند که هر کدام میتواند مسیر مستقلی برای آینده آنها باشد. ذهنشان مدام میان نوشتن، موسیقی، آموزش، ورزش، علوم، پژوهش، هنر یا دهها حوزه دیگر رفتوآمد میکند و در هر کدام نیز توانایی رشد و موفقیت دارد. برای چنین افرادی، انتخاب یک مسیر به معنای چشمپوشی از دهها مسیر دیگر است.
جامعه اما اغلب از انسان انتظار دارد هویت مشخص و ثابتی داشته باشد. وقتی از کسی میپرسیم «چهکارهای؟»، انتظار یک پاسخ کوتاه داریم؛ نویسنده، معلم، پزشک یا مهندس. ذهن چنداستعدادی با این تعریف سازگار نیست. این ذهن در قالب یک عنوان شغلی یا یک مسیر ثابت نمیگنجد و همین موضوع گاه باعث میشود از بیرون پراکنده و بیثبات به نظر برسد، در حالی که درون آن منطقی متفاوت جریان دارد.
ویژگی مهم این افراد، توانایی برقراری ارتباط میان جهانهای مختلف است. آنها از ادبیات به موسیقی میروند، از هنر به علم میرسند و از تجربههای گوناگون برای خلق ایدههای تازه استفاده میکنند. بسیاری از نوآوریها نیز دقیقاً در همین نقطه، یعنی مرز میان رشتهها و تجربهها شکل میگیرد.
با این حال، ذهنی که مدام امکانهای تازه تولید میکند، بهای سنگینی هم میپردازد. هر ایده جدید، ایدههای دیگری را نیز به دنبال خود میآورد و فرد احساس میکند اگر امروز آن را آغاز نکند، فرصتی ارزشمند را برای همیشه از دست خواهد داد. فهرست کارهای ناتمام بلندتر میشود و ذهن، پیش از آنکه از یک مسیر رضایت پیدا کند، به سمت مسیر دیگری کشیده میشود.
رنج اصلی این افراد معمولاً از ناتوانی نیست؛ از فراوانی توانایی است. آنها نمیترسند که نتوانند کاری را انجام دهند، بلکه از این میترسند که فرصت انجام همه کارهایی را که میتوانند انجام دهند، نداشته باشند. در ذهنشان نسخههای متعددی از خودشان زندگی میکند؛ نویسندهای که هرگز کتابش را ننوشته، خوانندهای که هرگز روی صحنه نرفته، معلمی که هیچگاه کلاسش را تشکیل نداده یا هنرمندی که آثارش هرگز خلق نشدهاند.
اینجاست که انسان با یکی از محدودیتهای بنیادین زندگی روبهرو میشود؛ ظرفیت ذهن او بسیار گستردهتر از زمانی است که برای زیستن در اختیار دارد. هیچ عمری آنقدر طولانی نیست که همه امکانهای یک ذهن خلاق را به واقعیت تبدیل کند. هر انتخاب، همزمان به معنای کنار گذاشتن انتخابهای بیشمار دیگر است و این حقیقت را نمیتوان از زندگی حذف کرد.
از همین رو، ارزش یک ایده را نباید فقط در اجرا شدن آن جستوجو کرد. بسیاری از ایدهها برای ساخته شدن به ذهن نمیآیند؛ آنها افق نگاه انسان را گسترش میدهند، تخیل او را غنیتر میکنند و شیوه دیدنش به جهان را تغییر میدهند. همانگونه که هیچ باغبانی همه بذرهای خود را در یک فصل نمیکارد، ذهن خلاق نیز ناچار نیست همه اندیشههایش را به پروژه تبدیل کند.
پذیرش این واقعیت، به معنای دست کشیدن از آرزوها نیست، بلکه نوعی بلوغ در انتخاب است. انسان میآموزد که به جای پراکنده شدن میان صدها مسیر، در هر مقطع از زندگی با تمرکز به چند مسیر فرصت رشد بدهد و بداند که کنار گذاشتن یک ایده، همیشه به معنای نابود شدن آن نیست. بسیاری از ایدهها سالها در ذهن باقی میمانند و در زمان مناسب، با تجربهای بیشتر و نگاهی عمیقتر دوباره متولد میشوند.
شاید بزرگترین خطای ما این باشد که زندگی را با تعداد کارهایی که انجام دادهایم بسنجیم. کیفیت یک زندگی را عمق تجربهها تعیین میکند، نه تعداد آنها. انسانی که با آگاهی و عشق چند مسیر را انتخاب کرده، لزوماً چیزی کمتر از کسی که دهها مسیر را نیمهکاره پیموده، تجربه نکرده است.
انسانهای چنداستعدادی حامل چندین زندگی ممکن در وجود خود هستند. هنر آنها در این نیست که همه این زندگیها را به واقعیت تبدیل کنند؛ هنرشان در آن است که با محدودیت زمان آشتی کنند، انتخابهای خود را آگاهانه انجام دهند و اجازه دهند رویاهای نازیسته نیز بخشی از ثروت درونیشان باقی بمانند. گاهی همین رویاهایی که هرگز محقق نمیشوند، سرچشمه خلاقیت، لطافت و نگاه متفاوتی هستند که چنین انسانهایی به جهان میبخشند.
به قلم: پروین بابایی
پیام آذربایجان
