مدتی بود که بالکن ساختمان روبهرویی ناگهان پر شده بود از گلدانهایی با گلهای قرمز و نارنجی درخشان. فاصله آنقدر بود که نمیشد تشخیص داد چه گلی است و چند گلدان است. و اصلاً ناگهان آن بالکن خلوت و کوچک چرا پر از گل شده بود؛ گلهایی که از اطراف بالکن به سمت پایین هم ریخته بودند. فکر کردم عجب گلهای خوب و شادابی؛ خیال پژمردگی ندارند و آب و رنگی به ساختمان خاکستری روبهرو در سمت دیگر خیابان دادهاند.
امروز همچنان که داشتم طبق معمول هر صبح، پرده را کنار میزدم، چشمم به بالکن پر از گل افتاد، ناگهان چیزی کشف کردم. آنها گل نبودند. فلفلهایی بودند که به نخ ریسیده شده و در چندین ردیف برای خشک شدن آویزان شده بودند. آن گلهای ریخته از اطراف بالکن هم خوشههایی از همان فلفلها بودند. یادم افتاد خیلیها در این فصل از این کارها میکنند. تصویر بالکن پر از گل ناگهان در ذهنم رنگ باخت و آن رنگها که حسی بهاری و باطراوت از خود انتشار میدادند، درخشش خود را از دست دادند و به تصویری از انتظار برای پاییز و سرما و گردآوری آذوقه تبدیل شدند.
یاد اتفاق دیگری افتادم. اینکه چند وقت پیش زن جوان پشت صندوق فروشگاه که موهای درخشان و چهره ظریف و رفتار جدی اما ملایمش، از او تصویری از یک زن زیبا و جذاب و متشخص به من داده بود، و باعث شده بود فکر کنم او زنی است که به زیبایی و ظاهر و همینطور رفتار خود اهمیت میدهد. یک قضاوت فوری که همان لحظه شکل میگیرد و بعد هم از ذهن، فرار میکند.
درست چند روز بعدش او را بیرون فروشگاه، دم در دیده بودم، با سیگاری در دست که پکهای سریع به آن میزد و بدنی که به وضوح اضافهوزن قابل توجهی را نشان میداد و اصلاً با چهره ظریف و باریکی که پشت صندوق و مانیتور دیده بودم تناسب نداشت. ناگاه فکر کردم این زن به سلامت خود اهمیتی نمیدهد. انگار زیاد هم تصویر اجتماعیاش برایش اهمیت ندارد. حتی یک لحظه دقت کردم و دیدم عمل زیبایی بینیاش هم چندان موفق نبوده و پرههای بینیاش هماندازه نیستند و حتی نوک بینیاش هم کج درآمده. و این را هم ضمیمه پرونده داوریام درباره او کردم. بعد آن تصویر قبلی جلوی چشمم آمد و رأی خودم را درباره آن زن کمی پس و پیش کردم و رأی جدیدی به جایش گذاشتم. همه اینها شاید در چند ثانیه اتفاق افتاد. چند ثانیه بدون توقف و تأمل، و در حال عبور از جلوی فروشگاه.
فکر میکنم بسیاری از قضاوتهای ما چیزی شبیه همان تصور گلدانهای شاداب گل در بالکنی است که از فاصلهای دور میبینیم، در حالی که آنجا فقط چند ردیف فلفل چیده شده. و یا شبیه قضاوت درباره زنی پشت صندوق فروشگاه. سطحی و گذرا و گاهی در اثر خطای دید، یا خطای خوانش. اما آیا این قضاوتها روی رفتارهای روزانه ما تأثیر دارند؟ فکر میکنم بله. و احتمالاً به میزان بسیار زیادی تأثیر دارند.
معمولاً فکر میکنیم قضاوتهای روزمره چون سریع و سطحیاند و حتی ممکن است چند ثانیه بعد فراموششان کنیم، بیاثرند. اما اثر واقعیشان در انباشتی است که از آنها در ذهنمان باقی میماند. ممکن است هر قضاوت بهتنهایی کوچک و بیاهمیت به نظر برسد، اما همین قضاوتهای کوچک، آرامآرام تصویری از آدمها و جهان اطرافمان میسازند؛ تصویری که بعدتر، بیآنکه متوجه باشیم، بر نوع نگاه، رفتار و حتی انتخابهایمان اثر میگذارد.
به قلم: پروین بابایی
پیام آذربایجان
