فرش؛ این هنر شگفتانگیز، این صنعت دیرین، بافتهای که در نخستین و سادهترین شکل خود، تن آدمی را از آزردگی محافظت میکند و در عین حال زیباست؛ نقش ذوق انسانها بر آن است. سالیان درازی گذشته و همچنان ارزشمند است؛ شاید برای صبر و ظرافت و تلاشی که برای آن صرف شده است.
آغاز آن از تارهایی است که طبق یک حرکت دورانی کنار هم ردیف میشوند؛ همچون مادهای خام و ازلی که میان نیستی و هست شدن پلی میسازد. سپس پودها و گرهها میآیند؛ دانهبهدانه. نقشها شکل میگیرند؛ ردیفی از گلها و نقشها که شکل گرفتن و تمام شدن هر یک از آنها، وابسته به اتمام رجها و پیش رفتن باقی نقشهاست.
و این صبر و وابستگیِ به کمال رسیدن هر نقش به نقوش دیگر و همینطور اضافه شدن رجها و بالا رفتن دار قالی، سیر عجیبی دارد. بافنده هم با بالا رفتن قالی بالا میرود تا نقشها کامل شوند، ترنجها گشوده و بسته شوند، یک کل شکل بگیرد و قالی تمام شود؛ یک چرخه آفرینش، از پراکندگی تا یک کل منسجم.
بافنده و صبرش در اینجا نقش مهمی دارند. هر گره بهتنهایی شاید بیمعنا باشد، اما بافنده میداند با کنار هم بافتن و پیش رفتن میتواند چیزی بیافریند از جنس زندگی. او با هر گره، به نقشی که هنوز وجود ندارد جان میدهد و بخشی از زمان خود را در آن باقی میگذارد. ساعتها و روزها و ماهها میگذرند و آنچه برای او زمانِ گذرا و فرّار عمر است، در نقشهای قالی ماندگار میشود؛ چیزی از جنس زمان، صبر و جان آدمی در تار و پود آن باقی میماند. جهانی پدید میآید که آغاز و انجامی دارد، اما در عین حال میشود درونش رفت، چرخید و زندگی کرد.
به قلم: پروین بابایی
پیام آذربایجان
