معنا اگرچه بخش مهم و حتی اصلی زندگی آدمی است، اما اینکه امروز ما بر هر رفتار و حرکتی معنایی حمل میکنیم، چندان هم دلچسب و مطلوب نیست، چرا که باعث شده از خودمان و صمیمیتمان دور شویم.
آنچه مرا به نوشتن این چند سطر واداشت، دیدن اتفاقی یک کارتپستال قدیمی بود. یاد آن دوران افتادم. همان دهه شصتی که خیلیها از آن همچون یک نوستالژی عمیق یاد میکنند و فکر کردم چرا باید آن روزهایی که چندان هم آسان نبودند، اینقدر برای ما دستمایه دلتنگی و حس غربت در جهان امروز شود. و آن چیزی نبود جز اینکه سختی آن بیرون ایستاده بود، اما آنچه درون آدمها خانه داشت، آرامش بود. اینکه از هر چیزی مشکل نسازند.
آنهایی که زندگی در دهه شصت را تجربه کردهاند میدانند آن روزگار، با تمام سختیهایش، کمبودها و گرفتاریهایش، پیچیدگی امروز را نداشت. همهچیزش ساده بود. ساده از این نظر که آدمها مدام از هم ایراد نمیگرفتند. زندگی عبارت بود از همه جزئیاتش؛ چه سخت، چه آسان، چه شاد، چه غمگین، چه تولد و چه مرگ. کسی در پی این نبود که این جزئیات را کنار بزند تا به آن آرامشی برسد که امروز همه به دنبالش میدوند. امروز آدمی دنبال آن پولی است که فراتر از داشتههای امروزش، بتواند آرزوهای تمامنشدنیاش را برآورده سازد؛ دنبال آدمی که بتواند دربست و دستبهسینه و تماموقت به او عشق بورزد؛ دنبال موقعیتی که او را در مرکز توجهات جهان قرار بدهد، و دنبال آرامشی که آن بیرون ایستاده، نه در درون.
و آن کارتپستال نمونهای بسیار روشن بود از همین احساس. چرا که آن روزها نزدیک عید که میشد، همه در تلاش بودیم این مناسبت را به هم تبریک بگوییم. هدیه دادن کارتپستال به نوعی به رسم آن دوران تبدیل شده بود و ما حتی به دوست همکلاسی که طی سال سر کلاس با او روی یک نیمکت مشترک مینشستیم، کارتپستال هدیه میدادیم.
و آنچه برایم جالب است اینکه مهم نبود چه طرحی بر آن کارت نقش بسته. ممکن بود تصویری از سیوسهپل اصفهان، یک خرس عروسکی، دخترک کارتونی، بچهای با حوله حمام، عیسی مسیح در آغوش مریم، منظرهای زمستانی، شاخهای گل، کودکی همراه برهای کوچک، و یا برگی از شاهنامه تهماسبی باشد. کسی به این چیزها توجه نمیکرد. مهم این بود که داخلش بنویسیم: «گل سرخ و سفید و ارغوانی، فراموشم مکن تا میتوانی.»
همین جملات کلیشهای که باز هم کسی در آنها دنبال معنا و تعبیر و تفسیر نبود. چرا که معنا در خود عمل نهفته بود. در اینکه من به یادت هستم و تو را دوست میدارم.
اصلاً همین است که شاید امروزیها همان دوست همکلاسی را با حس دلتنگی عمیق به یاد بیاورند، اما آدمی را که همین دیروز ملاقات کردهاند فراموش کرده باشند.
آن روزها خود آدمها و حضورشان معنا داشت، با همه خصوصیاتشان. آنها همدیگر را میپذیرفتند، برای همین زندگی آن روزها آسانتر بود.
به قلم: پروین بابایی
پیام آذربایجان
