مردم آنقدر از جنگیدن برای دوام آوردن خستهاند که دیگر رؤیایشان زندگیِ بهتر نیست؛ فقط حسرتِ یک زندگیِ معمولی را دارند.
زندگی کردن این روزا برای مردم استرس و فشار است…
حتی چیزای روزانه و ساده..
مغز 24 ساعت درگیر و خستس…
صبح ها اولین فکری که به ذهنمان میرسد این نیست که «امروز چه کارهایی دارم؟»؛ اولین سؤال این است: امروز برق چه ساعتی میرود؟
بعد سریع حساب میکنیم: سر کار چه ساعتی میرود، خانه چه ساعتی میرود؛ نکند هر دو یکی دربیاید و ما کلاً امروز با برق خداحافظی کنیم!
آسانسور هم خودش شده یک دغدغه جداگانه. آدم درگیر فکر سوار بشم یا با پله برم؟» چون این روزها آسانسور فقط وسیله جابهجایی نیست؛ یک جور ریسکپذیری است!
ترافیک تبریز عزیز و رانندگیه غیرقانونی… آنقدر حرف برای گفتن دارد که میشود در موردش کتاب نوشت!
فقط با یک جمله خلاصهاش کنیم:
«ایرانی اولماسان، ایراندا ماشین سؤره بیلمَزسَن!»
ذهنهایی که مدتهاست استراحت نکردهاند
اینقدر ذهن مردم درگیر شده که گاهی حتی مهربان بودن و درک کردن همدیگر را فراموش میکنیم. وقتی از هر طرف فشار روی آدم باشد، دیگر برای خیلی چیزها انرژی نمیماند؛ نه برای حوصله، نه برای آرامش و نه حتی برای یک نفس راحت.
آدم فقط دلش میخواهد چند دقیقه ذهنش را خاموش کند؛ نه قیمت ببیند، نه خبر گرانی بخواند، نه حساب کند فردا چه چیزی گرانتر میشود. اما انگار ذهن مردم مدتهاست روی حالت «نگرانی» گیر کرده و دکمه خاموشش را هم کسی پیدا نکرده!
یکی درگیر قسط و اجاره است، یکی نگران آینده، یکی دنبال کار بهتر، یکی نگران شهریه و هزینه تحصیل و یکی هم درگیر بیماری خودش یا یکی از اعضای خانوادهاش.
برای کسی که بیمار دارد، ماجرا یک نگرانی معمولی نیست. قیمت یک داروی ساده میتواند تبدیل به یک حسابوکتاب جدی شود؛ هزینه ویزیت و آزمایش هم به آن اضافه میشود و برای بیماریهایی که نیاز به دارو و درمان مداوم دارند، فشار چند برابر میشود.
و شاید تلخترین قسمت همین باشد؛ اینکه حتی مریض شدن هم برای بعضی خانوادهها تبدیل به یک دغدغه اقتصادی شده است.
در چنین شرایطی، مردم فقط پول و رفاه بیشتر نمیخواهند؛ گاهی فقط میخواهند ذهنشان برای چند ساعت آرام باشد.
نه خبر بدی بیاید، نه قیمت جدیدی اعلام شود، نه نگرانی تازهای شروع شود.
فقط چند ساعت بدون اینکه مغز مجبور باشد مدام حساب کند، مقایسه کند، بترسد و تصمیم بگیرد.
شاید خواسته زیادی نباشد؛ چند ساعت آرامش، برای مردمی که مدتهاست درست و حسابی آرامش ندیدهاند.
قسط، عضو ثابت خانواده!
کار میکنیم، حقوق میگیریم و قسط میدهیم. آنقدر قسط میدهیم که گاهی احساس میکنیم حقوقمان فقط برای این آمده که چند روز مهمان حسابمان باشد و بعد برگردد سر خانه اولش!
یک قسط تمام میشود، خوشحال میشویم که بالاخره نفس راحتی میکشیم؛ هنوز نفسمان کامل بالا نیامده، قسط بعدی از راه میرسد.
وام میگیریم که چیزی بخریم؛ بعد همان وام تبدیل میشود به یک تعهد جدید و چند سال قسط دیگر. چیزی را که امروز با وام میخریم، فردا باید با ساعتها کار و ماهها قسط دادن پس بدهیم.
یک زمانی قسط برای خرید خانه، ماشین و نهایتاً خرید یک وسیله مهم برای خانه بود؛ اما قسط کمکم آمده وسط زندگی روزمرهمان. شلوار، کفش و خیلی از خریدهای معمولی هم قسطی شدهاند؛ حتی برای چیپس و پفک هم دیگر قسط میدهند!
این چرخه ادامه دارد:
آخرش هم میمانیم و یک سؤال ساده:
پس سهم خودمان از این همه کار کردن کجاست؟
وقتی «یک زندگی معمولی» تبدیل به یک آرزوی بزرگ میشود
میشود هزاران مثال دیگر هم از فشارهایی که مردم هر روز تجربه میکنند آورد؛ چیزهایی که شاید بهتنهایی کوچک باشند، اما وقتی سالها تکرار میشوند، ذهن و بدن آدم را خسته میکنند.
مردم دیگر زندگی عجیب و رؤیایی نمیخواهند؛ فقط کمی آرامش، کمی رفاه و اینکه بتوانند بدون نگرانی برای فردایشان زندگی کنند.
اینها فقط چند نمونه از استرس روزانه مردم عادی است. همه کنار اینا مشکل منحصر به فرد خودشونم دارن که گاهی متوجه میشن که خودشونو فراموش کردن و درگیر زنده ماندن در این شرایط شدن و زمان… تنها چیزی که هیچ واحد پولی نمیتواند صاحب آن شود بیهوده گذشت و گذشت.
«فعلاً هیچ اتفاق تازهای نیفتد؛ ما هنوز از اتفاقهای دیروز جان سالم به در نبردهایم.»
زهرا هاشم پور
