آن سوی مرزها، این سوی دلتنگی

وقتی از ایران دورم و می‌دانم فردا تاسوعاست، و چند سالی است که این روز را در ایران نبوده‌ام، دلم تنگ می‌شود. تمام روزهای محرمِ بچگی‌ام یادم می‌افتد. شب‌هایی که دمِ درِ خانه زیراندازی پهن می‌کردیم و با همسایه‌ها می‌نشستیم تا دسته‌های عزاداری بیایند و عبور کنند...
آن سوی مرزها، این سوی دلتنگی

وقتی از ایران دورم و می‌دانم فردا تاسوعاست، و چند سالی است که این روز را در ایران نبوده‌ام، دلم تنگ می‌شود. تمام روزهای محرمِ بچگی‌ام یادم می‌افتد. شب‌هایی که دمِ درِ خانه زیراندازی پهن می‌کردیم و با همسایه‌ها می‌نشستیم تا دسته‌های عزاداری بیایند و عبور کنند.
برای بچه‌ها شمع‌های رنگی می‌خریدند و هر کودکی در این روزها تلاشش این بود که پول توجیبی‌اش را خرج خرید شمع‌های پیچ‌پیچیِ سرخ و سفید و سبز کند؛ شمع‌هایی که همزمان با بساط مادرهایمان در گوشه‌ای روشن می‌شدند. و ما تا نیمه‌شب به تماشای دسته‌ها می‌نشستیم. مادرها می‌گفتند ثواب دارد.
یادم هست آن زمان بعضی‌ها در شب خاصی از محرم حلیم می‌پختند؛ بعضی‌ها شب تاسوعا، بعضی عاشورا و بعضی سوم و هفتم و چهلم امام. آن شب‌ها به مراسم حلیم هم دعوت می‌شدیم و می‌رفتیم به خانه‌ای که برای مراسم محرم دیگ بزرگ حلیم بار گذاشته بودند. آن‌ها که حاجتی داشتند، حلیم را هم می‌زدند و دعا می‌کردند. نوحه‌خوانی برپا بود و عجیب اینکه در این مراسم‌های عزا، نور و حرکت و زندگی جاری بود. شمع‌هایی که شعله‌هایشان تاریکی را می‌شکافت، جنب‌وجوش بچه‌ها و آمدوشد مهمان‌هایی که تا طلوع صبح می‌آمدند و می‌رفتند. چرا که شرکت در مراسم خانه‌ای که حلیم نذری امام حسین در آن پخته می‌شد ثواب داشت و هر کسی در تلاش بود تا بهره‌ای از مجلس امام ببرد.
بعدها مشابه این مراسم‌ها را در جاهای دیگر دیدم. در محله‌های جنوب شهر تهران که از دم هر خانه‌ای رد می‌شدی، دستی بیرون می‌آمد و یک ظرف غذا جلویت می‌گرفت، بی‌آنکه طلب کرده باشی. و این‌طور بود که در خیلی از خانه‌ها نذری پخته می‌شد و گویی مراسم محرم برکتی سخاوتمندانه به شهر می‌بخشید؛ چیزی که نمی‌شود برایش تعریفی دقیق پیدا کرد.
و بعد همین‌طور در هر گوشه‌ای از ایران، شکل و فرمی دیگر از این مراسم را دیدم. اگرچه آن آرامش و حزنِ آرام و عمیق و متفکرانهٔ سال‌های دور، جایش را به طبل‌های چینیِ پرسروصدای جوان‌پسند داده، اما باز هم محرم ماه پرشوری است. حال‌وهوا و رنگ‌وبوی خودش را دارد. عظمتی در آن هست که در عین شکوهش عمیق است، حزن‌انگیز است، اما حماسی است. و دلم برای همان حال‌وهوا تنگ می‌شود.
و برای کسی که در این روزها در آن حال‌وهوا قرار ندارد، انگار چیزی کم است. چیزی که بغضی سنگین به همراه دارد و باعث می‌شود چشمت همه‌جا بچرخد، به امید آنکه نشانی از آن شکوه یکپارچه ببینی.
و امروز اینجا نشانی، ولو کوچک، از شکوه محرم نمی‌بینم. چشمانم همه‌جا می‌گردد و در جست‌وجوست، اما آنچه می‌بینم غربت است. غربتی که تنها برای خاک نیست، بلکه برای روحی است که در آن خاک جریان دارد و هر روزش، مراسم‌هایش، یک جور دیگر هستند. خاک و دیاری پر از مراسم؛ چه سوگ و چه شادی، همه سرشار از روح حیات اجتماعی‌اند. اجتماعی خودجوش.

به قلم: پروین بابایی

پیام آذربایجان

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://payamazarbayjan.ir/?p=16036

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

پربحث ترین ها

تصویر روز:

هیچ محتوایی موجود نیست

پیشنهادی: