ژولیا کریستوا، فیلسوف، روانکاو و نظریهپرداز فرانسوی، در کتاب «داستانهای عشق» (Tales of Love) تصویری متفاوت از عشق ارائه میکند؛ تصویری که فاصله زیادی با روایتهای رمانتیک و ایدهآلگرایانه دارد. از نظر او، عشق پیش از آنکه رابطهای میان دو انسان باشد، تجربهای است که ساختار روان و هویت انسان را آشکار میکند.
کریستوا معتقد است عشق صرفاً یک احساس نیست، بلکه ساختاری روانی است که در آن انسان میکوشد کمبودها و شکافهای درونی خود را ترمیم کند. هنگامی که عاشق میشویم، تنها به سوی دیگری نمیرویم؛ بلکه در وجود او تصویری از تمامیتی را جستوجو میکنیم که احساس میکنیم از دست دادهایم. به همین دلیل، عشق همواره با نوعی میل به کامل شدن همراه است؛ میلی که هرگز بهطور کامل برآورده نمیشود.
یکی از مفاهیم کلیدی در اندیشه کریستوا، خودشیفتگی است؛ البته نه به معنای غرور یا خودپسندی، بلکه به معنای نیاز انسان به ارزشمند و دوستداشتنی بودن. او باور دارد معشوق اغلب به شخصیتی تبدیل میشود که گویی میتواند این احساس ارزشمندی را به ما بازگرداند. به همین دلیل، عاشق معمولاً معشوق را فراتر از واقعیت میبیند و ویژگیهایی آرمانی به او نسبت میدهد.
همین جاست که مفهوم ایدهآلسازی اهمیت پیدا میکند. عشق، از نگاه کریستوا، تنها دوست داشتن دیگری نیست؛ بلکه ساختن تصویری آرمانی از اوست. اما این تصویر نمیتواند برای همیشه دوام بیاورد. دیر یا زود، معشوق با تمام نقصها و محدودیتهای انسانی خود آشکار میشود و شکاف میان خیال و واقعیت، سرخوردگی را به همراه میآورد. به همین دلیل، کریستوا عشق را تجربهای ذاتاً تراژیک میداند؛ زیرا هیچ انسانی قادر نیست بار یک آرمان را تا ابد بر دوش بکشد.
او همچنین مرز میان عشق و نفرت را چندان روشن نمیبیند. کریستوا با استفاده از مفهوم «عشق/نفرت» توضیح میدهد که هرچه وابستگی عاطفی عمیقتر باشد، احتمال تجربه خشم، رنج و ناامیدی نیز بیشتر خواهد شد. هنگامی که معشوق به ستون اصلی تعادل روانی ما تبدیل میشود، هر فاصله یا بیتوجهی میتواند زخمی عمیق ایجاد کند. از این منظر، نفرت نقطه مقابل عشق نیست، بلکه یکی از امکانهای نهفته در دل آن است.
بخش مهم دیگری از اندیشه کریستوا به ریشههای اولیه عشق بازمیگردد. او معتقد است شیوه دوست داشتن ما در بزرگسالی از تجربههای نخستین زندگی، بهویژه رابطه با مادر و نخستین دلبستگیهای عاطفی، تأثیر میپذیرد. انسان در همان سالهای آغازین یاد میگیرد چگونه به دیگری اعتماد کند، چگونه از جدایی بترسد و چگونه احساس امنیت یا ناامنی را تجربه کند. به همین دلیل، هر رابطه عاشقانه بخشی از تاریخ عاطفی و روانی ما را نیز با خود حمل میکند.
کریستوا در عین حال، عشق را صرفاً تکرار زخمهای گذشته نمیداند. عشق میتواند فرصتی برای بازسازی و بازآفرینی خود نیز باشد؛ به شرط آنکه دیگری را نه بهعنوان تصویری آرمانی، بلکه بهعنوان انسانی مستقل با تفاوتها و محدودیتهایش بپذیریم. از نگاه او، عشق واقعی زمانی شکل میگیرد که بتوانیم استقلال و دیگریبودن معشوق را نیز به رسمیت بشناسیم.
یکی دیگر از جنبههای مهم اندیشه کریستوا، پیوند میان عشق و زیباییشناسی است. او معتقد است عشق فقط احساسات انسان را تغییر نمیدهد، بلکه شیوه دیدن و روایت کردن جهان را نیز دگرگون میکند. شاید به همین دلیل است که عشق در طول تاریخ همواره الهامبخش شعر، رمان، موسیقی و هنر بوده است. عاشق تنها احساس نمیکند؛ او میکوشد تجربه خود را به زبان، تصویر و روایت تبدیل کند.
در نهایت، کریستوا عشق را نه وعده خوشبختی مطلق، بلکه یکی از پیچیدهترین تجربههای انسانی میداند؛ تجربهای که در آن امید و ناامیدی، وابستگی و آزادی، خیال و واقعیت، همواره در کنار یکدیگر حضور دارند. از نگاه او، هر داستان عاشقانه بیش از آنکه روایت رابطه دو نفر باشد، داستان تلاشی است که انسان برای شناخت، ترمیم و بازآفرینی خویشتن انجام میدهد.
پیام آذربایجان
