به وقت خلال کردن سیب‌زمینی

گاهی وسط ساده‌ترین کارهای روزمره، ناگهان از خودمان می‌پرسیم با ساعت‌هایی که گذشته‌اند چه کرده‌ایم؛ پرسشی که این‌بار میان خلال‌های سیب‌زمینی، روغن داغ و فکرهایی که به یاد نمی‌آیند، سراغ راوی آمده است.
به وقت خلال کردن سیب‌زمینی

فکر می‌کنم. همچنان که سیب‌زمینی خلال می‌کنم فکر می‌کنم. به موضوعی که چند روزی ذهنم را قلقلک می‌داد و آماده جاری شدن بود، اما من هر بار آن را به تعویق انداخته بودم. و الان داشتم به خودم فشار می‌آوردم که آن را به یاد بیاورم. یادم نمی‌آمد. فقط سایه‌ای مبهم و بی‌شکل از آن باقی مانده بود که داشت آزارم می‌داد. این بار تصمیم داشتم سیب‌زمینی‌ها را نازک‌تر خلال کنم، بر خلاف عادت معمول که برش‌ها را ضخیم می‌گرفتم تا سیب‌زمینی‌هایم رستورانی دربیایند. در تلاش بودم تا خلالها هم‌اندازه دربیایند، اما دیدم دست آخر هر برش سیب‌زمینی شکل منحصر‌به‌فرد خودش را دارد، هیچ دو برش سیب‌زمینی عین هم درنمی‌آید، با این حال اگر آدم سعی خودش را بکند می‌تواند آن‌ها را طوری برش بزند و سرخ کند که آخر سر یک سیب‌زمینی سرخ‌کرده یکدست و خوش‌منظر داشته باشد. اما آیا این موضوع ارزش فکر کردن داشت؟ انگار داشت. اگر نه، مردم برای خوردن سیب‌زمینی سرخ‌کرده در فست‌فودها صف نمی‌کشیدند. سیب‌زمینی سرخ‌کرده و ابعادش گاهی می‌توانست خیلی اهمیت پیدا کند در حدی که به میزان کدبانویی یک زن، و یا کیفیت یک سالن غذاخوری نمره و امتیاز بدهد. عطسه‌ای به نوک دماغم رسید و دهانم را باز کردم تا سری سبک کنم و شاید فکر سیب‌زمینی هم با آن در هوا پراکنده شود، اما نیامده برگشت، سردرد گرفتم. با این حال سیب‌زمینی‌ها را خرد کردم. دست انداختم ته آبکش مبادا ورقه‌های درسته آن ته جا مانده باشند. چهار پنج تا بیرون آمد. آن‌ها را هم خرد کردم. سرم همچنان درد می‌کرد، بابت عطسه‌ای که نیامد. فکر کردم چند ساعت از عمرم صرف سرخ کردن سیب‌زمینی شده است؟ لابد خیلی زیاد. حتما اگر آن را بر تمام ساعت‌های زندگی‌ام تقسیم می‌کردم کسر قابل توجهی می‌شد. عددی که می‌تواند آدم را گیج کند که آیا از عمرش خوب استفاده کرده یا نه. ساعت‌هایی که شاید به اتفاقی خوب و خوشحالی منتهی شده، شاید هم نه، در بی‌تفاوتی سپری شده. هر چه هست نمی‌توانم دیگر به این دقایق بی‌تفاوت باشم. اینکه هم‌زمان پادکستی گوش می‌دهم مبادا زمانم هدر رفته باشد، آیا زحمت سرخ کردن سیب‌زمینی را کمرنگ نمی‌کند و به سایه نمی‌برد؟ آیا خودم را در این ساعت‌ها زیادی خسته نکرده‌ام؟ شاید هم سوالم بیهوده و بیخود است و تنها از فرط خستگی و نشخوار ذهن مرا درگیر کرده است. همچنان که دارم سؤال‌هایی واضح و یا مبهم و شکل نگرفته را مرور می‌کنم سیب‌زمینی‌ها را در روغن داغ می‌ریزم تا این بار با سرخ کردنشان کلنجار بروم.

به قلم: پروین بابایی

پیام آذربایجان

در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://payamazarbayjan.ir/?p=16524

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

پربحث ترین ها

تصویر روز:

هیچ محتوایی موجود نیست

پیشنهادی: