غرّش موتورها در قلب تجارت؛ روزگار پرصدا و بی‌برق بازار تبریز

خاموشی‌های روزانه در مرکز تجاری تبریز، کاسبان و شهروندان را ناچار به استفاده گسترده از ژنراتورهای بنزینی کرده؛ موتورهایی که هم‌زمان با تأمین برق مغازه‌ها، دود، گرما و آلودگی صوتی را به بازار و پیاده‌راه‌های پرتردد شهر تحمیل کرده‌اند.
غرّش موتورها در قلب تجارت؛ روزگار پرصدا و بی‌برق بازار تبریز
با قطع روزانه برق، غرش هم‌زمان صدها ژنراتور در بازار و پیاده‌راه تربیت، نبض تبریز را کلافه کرده است.
ساعت دقیقاً ۱۴:۰۰ است. آفتاب بی‌رحم نیمه تابستان، سنگفرش‌های گرانیتی پیاده‌راه تربیت تبریز را داغ کرده و حرارت از کف زمین به صورت عابران شلاق می‌زند. نسیم خنک معروف تبریز که اهالی به آن مه یا باد ملایم کوهستان می‌گویند، در این ساعت روز پشت دیوارهای قطور شهری محبوس مانده است.
در یک پلک‌زدن، چراغ‌های پرنور ویترین‌ها یکی پس از دیگری خاموش می‌شوند، کولرهای گازی با ناله‌ای کوتاه از کار می‌افتند، موسیقی ملایمی که از داخل یک بوتیک لباس پخش می‌شد قطع می‌شود و برای چند ثانیه، سکوتی سنگین و خفقان‌آور بر پیاده‌راه حاکم می‌شود.
اما این سکوت، تنها پیش‌درآمدی است بر یک زلزله صوتی.
هنوز پنج دقیقه از قطع برق نگذشته که نخستین صدای کشیده شدن هندل دستی یک ژنراتور بنزینی سکوت را می‌شکافد: «تِق… تِق… غررررر!». ثانیه‌ای بعد، دومی، پنجمی، بیستمی و صدمی.
در کمتر از ده دقیقه، راسته تاریخی تربیت، خیابان شریعتی (شهناز) و دالان‌های ورودی بازار بزرگ تبریز به یک کارخانه صنعتی روباز بدل می‌شوند. بوی تند و چرب بنزین نیم‌سوخته و دود خاکستری‌رنگ اگزوزها در هوای راکد خیابان معلق می‌ماند و صدای فلزی و یکنواخت موتورهای برق، فضایی شبیه به آشیانه هواپیماهای جنگی خلق می‌کند.
به عنوان خبرنگاری که سال‌ها در این شهر قلم زده‌ام، بارها خاموشی‌های ادواری را روایت کرده‌ام، اما ماجرای تابستان امسال تفاوت دارد؛ این‌بار مسئله فقط نبودِ دو ساعته روشنایی نیست، بلکه هجوم بی‌امان صدا، گرما و دود به شریان‌های اصلی اقتصاد و زیست شهری تبریز است.
دفترچه یادداشتم را در دست می‌فشارم، تلفن همراهم را برای ضبط صدا آماده می‌کنم و برای لمس این واقعیت کلافه‌کننده، قدم به شلوغ‌ترین پهنه تجاری شهر می‌گذارم.
 
پیاده‌راه تربیت؛ پیاده‌روی در دالان دود و دسی‌بل
 
پیاده‌راه تربیت که روزگاری نماد مدرنیته آرام و قدم‌زدن عصرگاهی مردم تبریز بود، حالا به یک آزمایشگاه بزرگ آلودگی صوتی تبدیل شده است.
موتورهای برقِ مکعبی، سیاه و زرد، با سیم‌کشی‌های موقت و شلخته جلوی درِ هر مغازه روی سنگفرش مستقر شده‌اند. عابران هنگام راه رفتن مجبورند مدام مسیر خود را کج کنند تا پایشان به کابل‌های برق گیر نکند یا صورتشان مستقیم در معرض حرارت اگزوز ژنراتورها قرار نگیرد.
جلوی یک مغازه کیف و کفش چرم توقف می‌کنم. صدای موتور چنان بلند است که باید فاصله سی سانتی‌متری داشته باشم تا حرف‌های صاحب مغازه را بشنوم.
آقا یعقوب، مردی حدوداً ۵۰ ساله با چهره‌ای آفتاب‌سوخته و ابروهای گره‌خورده، دستمال یزدی‌اش را به پیشانی خیس از عرقش می‌کشد و با هندل موتور ور می‌رود.
ـ خداقوت آقا یعقوب. هر روز وضعیت همین است؟
با صدایی که سعی می‌کند بر غرش موتور غلبه کند، فریاد می‌زند: دقیقاً از اول تیرماه! ساعت قطعی برق که فرا می‌رسد، انگار تیر خلاص را به کاسبی ما می‌زنند. روزی دو ساعت برق نیست، ولی برای ما یعنی فلج شدن کل روز. اگر موتور را روشن نکنم، داخل مغازه تاریک مطلق است، کولر کار نمی‌کند، کارتخوان قطع می‌شود و مشتری حتی یک ثانیه هم داخل نمی‌آید. اگر روشن کنم، صدای این بلای ناگهانی، هم سردرد برای من می‌گذارد و هم مشتری را فراری می‌دهد. نمی‌دانم این چه دردی است که گرفتار شده‌ایم!
ـ مصرف بنزین و هزینه‌های این موتورها چطور است؟ به‌صرفه است برای دو ساعت روشن بماند؟
او با دستش به گالن بیست‌لیتری بنزین که پشت در مغازه قایم کرده اشاره می‌کند: کدام صرفه؟ هر سه روز یک‌بار باید بیست لیتر بنزین آزاد بخرم و بریزم توی باک این آهن‌پاره. هفته‌ای یک‌بار هم شمع و روغن عوض کنم. این موتورها برای استفاده مداوم شهری ساخته نشده‌اند. مال کمپینگ و کارهای عمرانی بیرون شهرند! ولی مجبوریم.
اگر موتور نباشد، جنس‌های چرم توی گرما آسیب می‌بینند، از آن گذشته در عصر دیجیتال مشتری یک جفت کفش برمی‌دارد، وقتی کارتخوان کار نکند چطور حساب کند؟ شبکه‌های تلفن همراه هم هنگام قطعی برق ضعیف‌تر می‌شوند. ما عملاً پول بنزین می‌دهیم تا فقط ضرر نکنیم، سودی در کار نیست.
چند قدم آن‌سوتر، مادری جوان با کالسکه‌ای که کودکی یک‌ساله در آن به‌شدت گریه می‌کند، سعی دارد با شتاب از کنار ردیف موتورهای برق عبور کند. جلو می‌روم تا نظرش را بپرسم.
نامش فاطمه است، کارمند یکی از شرکت‌های خصوصی که برای خرید عصرگاهی آمده است.
ـ خانم، این صدا برای شما و کودکتان چقدر آزاردهنده است؟
او در حالی که با یک دست گوش‌های کودکش را گرفته و با دست دیگر کالسکه را هل می‌دهد، با ناراحتی می‌گوید: باور کنید شکنجه است. من فقط برای گرفتن یک نسخه دارو و یک تکه لباس آمده‌ام، اما بچه‌ام از صدای انفجارمانند این موتورها یک‌بند گریه می‌کند.
فصلنامه صنعت گل و گیاه, [19/06/1405 12:11 ب.ظ]
این پیاده‌راه برای قدم زدن و آرامش ساخته شده بود، اما الان شبیه تعمیرگاه‌های حاشیه جاده شده است. وقتی در خانه برق قطع می‌شود آدم لااقل پنجره را می‌بندد و در تاریکی می‌نشیند، اما اینجا نه می‌شود فرار کرد و نه لذت برد.
 
بازار مسقف تبریز؛ حبس غرش در گنبدهای تاریخی
 
از ورودی راسته شیشه‌گرخانه وارد بازار تاریخی و جهانی تبریز می‌شوم؛ بزرگ‌ترین سازه آجری به‌هم‌پیوسته جهان که در فهرست میراث جهانی یونسکو ثبت شده است. معماری کم‌نظیر طاق‌ها و گنبدهای آجری بازار، همواره شاهکاری از آکوستیک و تهویه طبیعی هوا بوده است؛ اما امروز همین شاهکار معماری به یک تله صوتی مرگبار تبدیل شده است.
در تیمچه‌ها و دالان‌های سرپوشیده، صدای موتورهای برق به دیوارهای آجری قرن‌ها پیش برخورد می‌کند و با اکو و تشدید چندبرابری به گوش بازاریان و مشتریان برمی‌گردد. دود بنزین به خاطر بسته بودن سقف‌ها و وجود تنها چند روزنه نورگیر سنتی، به کندی خارج می‌شود و هاله‌ای مه‌مانند زیر سقف‌ها تشکیل داده است.
 
در راسته پارچه‌فروشان (قماش)، به سراغ حاج محمود، یکی از معتمدان و بنکداران قدیمی بازار می‌روم. او پشت میز چوبی قدیمی‌اش نشسته، پنبه‌ای کوچک در گوش‌هایش گذاشته و مشغول خواندن فاکتورها زیر نور کم‌رمق یک لامپ مهتابی ۱۲ ولت است که با سیم به ژنراتور وصل شده.
 
ـ حاج‌آقا، زیر این گنبدها صدا چند برابر شنیده می‌شود. کاسبان باسابقه بازار چطور با این پدیده جدید کنار آمده‌اند؟
 
حاج محمود عینک ته‌استکانی‌اش را روی بینی جابه‌جا می‌کند و با طمأنینه و زبان شیرین ترکی تبریزی می‌گوید: دخترم، من شصت سال است در این حجره‌ها نفس کشیده‌ام. بازار تبریز همیشه صدای زندگی داشت؛ صدای چکش مسگرها، صدای یااللهِ باربرها، صدای خوش‌وبش بازاری‌ها با مشتری‌ها. آن صداها روح داشت، آرامش داشت. اما این صدایی که دو ساعت در روز می‌شنویم، صدای مرگِ اعصاب است. این طاق‌ها صدا را نگه می‌دارند. وقتی بیست تا موتور در یک راسته کوچک روشن می‌شود، موج صدا در جمجمه آدم می‌پیچد. سرگیجه می‌گیریم. خیلی از همکاران هم‌سن‌وسال من دچار تپش قلب می‌شوند.
 
ـ چرا هیئت‌امنا یا خود بازاری‌ها به سمت سیستم‌های بدون صدا مثل باتری‌های یو‌پی‌اس یا اینورتر نرفته‌اند؟
 
ـ چرا نرفته‌اند؟ رفته‌اند دخترم، اما قیمت‌ها کمرشکن است. یک سیستم باتری و اینورتر که بتواند لااقل سه تا لامپ و یک کامپیوتر و پنکه را دو ساعت روشن نگه دارد، بالای سی‌چهل میلیون تومان آب می‌خورد. باتری‌هایش هم دو سال یک‌بار خراب می‌شوند. برای یک شاگردمغازه یا کاسب خرد صرف نمی‌کند. موتور برق بنزینی را با ده دوازده میلیون تومان می‌خرند و کارشان راه می‌افتد، ولی متوجه نیستند که دارند سلامت خود و همسایه را دود می‌کنند و به هوا می‌فرستند. از آن گذشته، ورود این حجم بنزین به بازار آجری و چوبی، خطر آتش‌سوزی را مثل بمب ساعتی بالا برده است. خدا نکند جرقه‌ای از این اگزوزهای داغ به پارچه‌ها بخورد.
 
کمی پایین‌تر، در یک راسته فرعی نقره‌کاری، جوان ۲۴ ساله‌ای به نام سهیل، مشغول صیقل دادن یک سینی نقره است. او به دلیل نداشتن ژنراتور شخصی، کارگاهش را در تاریکی نیمه‌روشن اداره می‌کند.
 
ـ آقا سهیل، تو چرا موتور نگذاشته‌ای؟
 
ـ من موتور نخریدم، چون هم پولش را نداشتم و هم در این دالان باریک جای گذاشتنش نیست. ولی چه فایده؟ همسایه روبه‌رویی من خریده و موتورش را درست گذاشته پشت در مغازه من! یعنی من نه از برقی که تولید می‌کند استفاده‌ای می‌برم، نه از خنکی کولر بهره‌مندم، اما دودش مستقیم توی ریه من می‌رود و صدایش پرده گوشم را پاره می‌کند. چند بار تذکر دادم، می‌گوید چه‌کار کنم برادر؟ نان من وابسته به این دو ساعت است. دعوا هم فایده ندارد؛ همه اعصاب‌ها به خاطر گرما و سر و صدا ضعیف شده است.
 
چهارراه شهناز؛ تقاطع کلافگی در مرکز مدرن‌تر شهر
 
از بازار به سمت خیابان شریعتی شمالی و چهارراه شهناز حرکت می‌کنم؛ محوری که پر از مراکز تعمیرات موبایل، فروشگاه‌های صوتی-تصویری، لوازم موسیقی و کافه‌هاست. اینجا پیاده‌روها عریض‌ترند، اما تراکم ژنراتورها چنان بالاست که گویی مسابقه فرمول یک در پیاده‌رو در جریان است.
 
در ورودی یک پاساژ تجاری معروف در خیابان شهناز، حداقل پانزده موتور برق در کنار هم چیده شده‌اند و صدایشان با صدای بوق ممتد خودروها در ترافیک سنگین بعدازظهر گره خورده است. هوای داغ خروجی از موتورها به پاهای عابران می‌خورد.
 
وارد مغازه تعمیرات تخصصی موبایل و لپ‌تاپ می‌شوم. مهندس پیمان حسینی، جوانی سی‌وپنج ساله، در حال لحیم‌کاری یک برد الکترونیکی ظریف زیر یک لوپ چشمی است.
 
ـ آقا پیمان، در این سر و صدا چطور می‌توانی روی کارهای حساس الکترونیکی تمرکز کنی؟
 
فصلنامه صنعت گل و گیاه, [19/06/1405 12:11 ب.ظ]
او هویه را روی پایه می‌گذارد، عینکش را برمی‌دارد و چشمان سرخش را ماساژ می‌دهد: تمرکز؟ شوخی می‌کنید! کار تعمیرات برد نیاز به دستِ بدون لرزش و تمرکز میلی‌متری دارد. وقتی این موتورها
 
مثل تانک کنار گوشم کار می‌کنند، لرزش صدای آنها حتی به شیشه‌های مغازه منتقل می‌شود. چند بار دستم لرزیده و برد مشتری سوخته است. از طرف دیگر، نوسان برقِ این ژنراتورهای ارزان‌قیمت بسیار بالاست. چند روز پیش یکی از منبع‌های تغذیه گران‌قیمت کارگاهم به خاطر نوسان ولتاژ همین موتورهای بنزینی سوخت و پنج میلیون تومان خرج روی دستم گذاشت. یعنی ما بین دو آتش گیر کرده‌ایم: یا باید دو ساعت بنشینیم و کار نکنیم و مشتری را از دست بدهیم، یا باید زیر سایه این صدای کرکننده ریسک سوختن دستگاه‌هایمان را بپذیریم.
 
در چند مغازه بالاتر، داخل یک کافه دنج که نورپردازی کم‌نور دارد، دستگاه اسپرسوساز به خاطر نبود برق پرقدرت خاموش است و صاحب کافه فقط آب‌میوه و نوشیدنی سرد به مشتریان می‌دهد. آیدین، متصدی کافه، می‌گوید: 
مردم به کافه می‌آیند تا نیم ساعت در آرامش قهوه‌ای بنوشند، کتابی بخوانند یا با لپ‌تاپ کار کنند. حالا فرض کنید مشتری آمده، می‌نشیند و به جای موسیقی جاز، صدای غرش موتور ژنراتور کوچه را می‌شنود! حتی دربهای دوجداره هم حریف این فرکانس صوتی نیستند. کاسبی کافه‌ها در ساعات خاموشی عملاً ۳۰ درصد حالت عادی است. این فقط یک ضرر مستقیم نیست، فرسایش روانی روزمره برای همه ماست.
 
جلوی یک داروخانه شبانه‌روزی، پیرمردی بازنشسته به نام حاج اسدالله روی پله‌ای سنگی نشسته و دستش را روی قفسه سینه‌اش گذاشته است. با او هم‌کلام می‌شوم: 
پسرم، من بیماری آسم خفیف دارم. آمدم چند قلم دارو بخرم، اما از سر میدان ساعت تا اینجا آمدم، احساس کردم نفسم بالا نمی‌آید. بوی بنزین و این همه سر و صدا مرا گیج کرد. مجبور شدم بنشینم تا کمی حالم جا بیاید. در قدیم اگر برقی هم می‌رفت، مردم بادبزن دست می‌گرفتند و در سایه می‌نشستند، کسی آرامش دیگری را غارت نمی‌کرد. حالا برای اینکه پنکه یک مغازه بچرخد، باید صد نفر توی کوچه مسموم شوند.
 
تحلیل میدانی؛ پارادوکس امرار معاش و حقوق شهروندی
 
بررسی‌های میدانی در مثلث تجاری بازار مسقف- تربیت- شهناز ‌نشان می‌دهد که یک دور باطل و فرساینده شکل گرفته است:
– اضطرار اقتصادی کاسبان: در شرایطی که هزینه‌های اجاره‌بهای مغازه‌ها در راسته‌های مرکزی تبریز ماهانه به ارقام سرسام‌آوری رسیده، و بخش عمده دادوستدها وابسته به درگاه‌های الکترونیکی و سیستم‌های رایانه‌ای است، خاموشی دو ساعته به معنای از دست رفتن دست‌کم ۲۰ تا ۲۵ درصد از زمان مفید فروش روزانه است. از این رو، کاسب چاره‌ای جز استفاده از ساده‌ترین و در دسترس‌ترین ابزار (ژنراتور بنزینی) پیش روی خود نمی‌بیند.
– فقدان زیرساخت جایگزین پاک: برخلاف کشورهای توسعه‌یافته که در مجتمع‌های تجاری متمرکز از ژنراتورهای سایلنت صنعتی با فیلترهای دود مرکزی در پشت‌بام‌ها استفاده می‌شود، بافت سنتی و پراکنده تبریز فاقد چنین زیرساختی است. هر مغازه تبدیل به یک جزیره انرژی خودمختار و آلاینده شده است.
– تخریب چهره گردشگری تبریز: بازار تاریخی تبریز در فصل تابستان مقصد هزاران گردشگر داخلی و خارجی است. تصویری که اکنون از این میراث جهانی ارائه می‌شود، نه نوای دلنشین تاریخ و معماری، بلکه دالان‌های پر از دود آبی‌رنگ و صدای گوش‌خراش موتورهای ارزان‌قیمت است که تصویری ناخوشایند در ذهن مسافران به یادگار می‌گذارد.
 
ساعت ۱۶:۰۰؛ خاموشی غول‌ها و بازگشت شکننده آرامش
 
عقربه‌های ساعت به ۱۶:۰۰ می‌رسند. به ناگاه، لامپ‌های بزرگ معابر شهری روشن می‌شوند. در کسری از ثانیه، بازاریان به سرعت به سمت کلید سوئیچ موتورهای خود هجوم می‌برند.
«تیک… تق!»
صدای موتورها یکی پس از دیگری خاموش می‌شود. افت ناگهانی صدا در محیط مانند فرود آمدن در فضایی بی‌وزن است. گوش‌ها تا چند دقیقه سوت می‌کشند؛ پدیده‌ای پزشکی که به آن وزوز گوش ناشی از تروما صوتی موقت می‌گویند. کاسبان نفس راحتی می‌کشند، کابل‌های پهن‌شده روی زمین را جمع می‌کنند و گالن‌های بنزین را زیر میزها هل می‌دهند.
اما این آرامش، تنها یک آتش‌بس ۲۲ ساعته است. همه می‌دانند که فردا دوباره با رسیدن عقربه‌ها به ساعت قطعی برق، این سمفونی ناهنجار و فرساینده از سر گرفته خواهد شد.
تبریز در انتظار نسیمی از تدبیر و مدارا

بازگشت آرامش به راسته تربیت و بازار مسقف، چهره واقعی شهر را دوباره نمایان می‌کند؛ شهری که مردمانش به انضباط، پاکیزگی و فرهنگ غنی شهرت دارند. اما تابستان‌های بی‌برق و غرش ناگزیر موتورها، این زیست متمدنانه را به آزمونی سخت کشانده است.

مسئله ژنراتورهای شهری تبریز نشان داد که ناترازی انرژی تنها یک عدد در جداول مهندسی برق نیست؛ بلکه مستقیماً به سلامت روان، شنوایی، و ریه شهروندان و همزیستی مسالمت‌آمیز اجتماعی گره خورده است. حل این معضل، نیازمند راهکارهای تلفیقی است: از بازنگری در ساعات قطعی برق مناطق تجاری متراکم و انتقال آن به ساعات خلوت‌تر گرفته، تا ارائه تسهیلات حمایتی برای تجهیز مراکز تجاری به ژنراتورهای مرکزی کم‌صدا و باتری‌های ذخیره‌ساز خورشیدی.
 
دفترچه گزارشم را می‌بندم. از میان خنکای تازه بازگشته به دالان‌های بازار عبور می‌کنم، در حالی که هنوز بوی رقیق بنزین در بافت دیوارهای خشتی حس می‌شود و صدای سوت ضعیفی در گوشم یادآوری می‌کند که امروز، تبریز دو ساعت تمام زیر بار دسی‌بل‌های خشن نفس کشید.
گزارش از: اسرا درویشی
پیام آذربایجان
در facebook به اشتراک بگذارید
در twitter به اشتراک بگذارید
در telegram به اشتراک بگذارید
در whatsapp به اشتراک بگذارید
در print به اشتراک بگذارید

لینک کوتاه خبر:

https://payamazarbayjan.ir/?p=16548

نظر خود را وارد کنید

آدرس ایمیل شما در دسترس عموم قرار نمیگیرد.

پربحث ترین ها

تصویر روز:

هیچ محتوایی موجود نیست

پیشنهادی: