در روزهایی که چشمها مدام به صفحه تلفنها دوخته شده و ذهنها میان خبرها و پیامهای هشدار رفتوآمد میکنند، در روزهایی که صدای انفجار و پدافند آرامآرام در بافت زندگی روزمره جا گرفته، زمان شکل دیگری پیدا میکند. دقیقهها کش میآیند، اضطراب در هوا میچرخد و خستگی عجیبی روی شانهها مینشیند؛ خستگیای که ناشی از نگرانی مداوم است.
در چنین روزهایی شاید کاشتن چند دانه گندم در یک ظرف کوچک، در نگاه اول کاری اضافی و بیاهمیت به نظر برسد. اما همین کار کوچک میتواند معنایی بسیار بزرگتر در خود داشته باشد. سبزه نوروز فقط یک رسم تزئینی نیست؛ نشانهای است از چرخهای که هزاران سال دوام آورده است: چرخه رویش، بازگشت، و ادامه زندگی.
دانههای گندم در سکوت جوانه میزنند. نه به خبرها گوش میدهند و نه از اضطراب انسانها خبر دارند. اما وقتی سر از خاک برمیآورند، یادآوری میکنند که زندگی حتی در سختترین لحظهها هم راه خود را پیدا میکند. شاید به همین دلیل است که در روزهایی که ناامیدی آسانتر از امید در دلها مینشیند، رویاندن یک سبزه میتواند معنایی نمادین پیدا کند.
حفظ این آیینها نوعی پافشاری آرام بر زندگی است. نوعی مقاومت بیصدا در برابر فرسودگی و ترس. انگار با هر جوانهای که سر بلند میکند، به خودمان یادآوری میکنیم که تاریخ ما فقط تاریخ جنگها و بحرانها نیست؛ تاریخ روییدنها هم هست.
سبزه نوروز یادگار سنتی چند هزار ساله است؛ نمادی که نسلهای بسیاری آن را از زمستانهای سخت عبور دادهاند تا به ما برسد. شاید امروز، در میان خبرها و هشدارها، درست همان زمانی باشد که این نماد بیش از همیشه به کار میآید. زمانی برای اینکه دوباره به خودمان بگوییم: زندگی، حتی وقتی سخت میشود، باز هم توان جوانه زدن دارد.
به قلم: پروین بابایی
پیام آذربایجان
