در این روزها و هفتههای سنگین،
که مرگ بیخبر آمد، شهادت در سکوت یخ زد، اقتصاد استخوانها را شکست و شرمندگی، آرام و بیصدا، بر شانههای پدران و مادران نشست. سفرهها کوچکتر شدند
و بغضِ فرزندان، از نداری و حسرت، هر روز بزرگتر.
روزهایی که جوانان در سرمای مرز جان سپردند، دقیقاً همان زمان،
درونِ مرزها بیپناه رها شدند؛
که نبردها نه برای پاسداری،
که بر سر میزها، عنوانها و قدرت جریان داشت،
و نارضایتی مردم بر سر نان
و گندم بود،
بر سر ابتداییترین حقِ زیستن…
مرزها محافظ داشتند،
اما محافظان ایمن نداشتند.
زندگی، در داخل،
بینگهبان مانده بود و هرکه زورش بیش بود، پولش بیشتر.
هر که پارتی داشت، پا برای رسیدن بیشتر، و غنیها هر روز داراتر و پیوسته فربهتر، و فقیر هر روز بیپناهتر و محرومتر، و از رنج گرسنگی مرگش در خفا رقم میخورد.
مرزبان، در سرمای مرز، نه از گلوله،
که از یخ زدن جان داد؛ و مردم،
میان اعتراض و امیدی فرسوده،
ایستادند و فریادشان در گلوی شهر گم شد. انگار جهان فراموش کرده است انسان فقط عدد و آمار نیست؛
دل است،
نفس است،
حسرت است.
خستهایم؛
خسته از تکرار رنج،
خسته از عادی شدنِ درد،
خسته از دیدنِ اشکهایی
که دیگر حتی صدا هم ندارند.
خستهایم از روزهایی که خبر،
پیش از آنکه خوانده شود،
جانمان را میدرد؛ از ماههایی که مرگ، فقر، اعتراض و شرمندگی
دیگر «اتفاق» نیستند،
روالاند.
خستهایم، ولی محکومیم به امید،
مثل مرزبانی که در یخبندان و با تنِ لرزان،
هنوز امیدوار بود؛
امیدوار که با نگهبانی از مرزها
چیزی در داخل نجات پیدا کند.
غافل از آنکه
خیانتهای درون، خاموش و بیصدا، عمیقتر و ویرانگرتر
از هر تهدید بیرونی بودند و بیش از هر مرزی، به نگهبان نیاز داشتند.
خستهایم و بهتزده
از پرپر شدنِ جوانانی که سرمایه بودند
و رفتند تا چیزی را حفظ کنند،
در حالی که در داخل،
زندگی هر روز ناامنتر شد
و امیدها بیرنگتر.
خستهایم از تکرارِ خبرهای بد،
از اقتصاد مریضی که درمانش دست نابلدها افتاده، از حسابوکتابهای شبانه،
از شمردن و جمع و تفریق کردنهایی که هر بار بدتر از قبل نفسها را تنگتر میکند، از دویدنهایی که مقصد ندارند
و فرداهایی که فقط
ناماند.
خستهایم،
مثل پدرانی که همواره نگاهشان با شرمندگی گره خورده، و مادرانی که نهفقط سهمِ خود،
که حتی خودِشان را حذف میکنند
تا شاید کودکشان کمتر در حسرت بماند.
خستهایم،
چون کودکانی که زودتر از موعد بزرگ میشوند؛ بچههایی که پیش از رؤیا، با «نداشتن» آشنا میشوند.
این روزها همه خستهایم؛
نه فقط صدای زنان، نه فقط صدای کودکان، که صدای مردان هم دیگر شنیده نمیشود. جامعهای خستهایم؛
معترض و فرسوده،
فریادزن اما بیصدا.
و ما زنان،
در میانِ این خستگیِ جمعی، نفسمان سنگینتر شده؛
در روزگاری که خشونت علیه زنان
بارها تکرار شده، قتلهای خاموش،
نادیدهگرفتنها و حذفهای آرام
به خبرهایی کوتاه بدل شدهاند. زنانی که میروند
و تنها یک تیتر از آنها باقی میماند.
خستهایم،
خستهایم از عادی شدنِ درد،
از تداومِ رنج، از دیدنِ فاجعه
و ادامه دادنِ زندگی
با تکرار همین زخمها.
خسته از، از دست دادنها و عاجز از بازساختنها…
خستهایم از آنکه همواره پناه بودهایم؛
برای خانواده،
برای جامعه،
و حتی برای وطن،
در حالی که خود،
هر روز بیپناهتر از پیش میشویم،
وطنی که مادر همه ماست، به سازهای بدل شده
که تنها گروهی محدود
از آن بهره میبرند، همان گروهی که بخش بزرگی از ثروت و سرمایهاش را فرسودند
و اکنون، نهتنها دربارهی نان و آب،
که حتی دربارهی هوایی که تنفس میشود تصمیم میگیرند؛ تا آنجا که «اکسیژن»
از یک حقِ بدیهی،
به مسئلهای قابل مدیریت و کنترل تبدیل شده است. و گروهی در جامهی فرزندخواندگی همواره در حسرتها دستوپا میزنند.
در این معادله،
انسان دیگر محور نیست؛
متغیریست در محاسباتی که
بقا امتیاز دانسته میشود، نه حق.
خستهایم از آنکه پیوسته به آزمودنِ راههایی بازگردیم
که پیشتر آزموده شدهاند
و نهتنها به سامان نرسیدهاند،
بلکه ویرانی را تکثیر کردهاند.
خستهایم از بازتولیدِ خطا،
از چرخیدن در دایرهای
که نتیجهاش از پیش معلوم است.
باشد روزی که دریابیم پیشرفت از تکرارِ تجربههای شکستخورده نمیگذرد، و بفهمیم که آزمودنِ آنچه بارها خطا بودنش اثبات شده،
نه تواضع و نه جسارت،
که غفلت و بیکفایتی است.
این متن،
نه فقط روایتِ خستگی، که سندِ ایستادن است؛ صدای زنانی که هنوز مینویسند، چون نوشتن
آخرین شکلِ مقاومت است.
کاش میشد بشنوند و بفهمند آنانکه خود را صاحبِ تصمیمها
و حتی نفسهای ما میدانند:
پیش از آنکه جامعه
بیش از این فرسوده شود، پیش از آنکه امید به خاطرهای دور بدل گردد،
صدای این خستگی را بشنوید.
انسان را به عدد، تحمل را به عادت،
و رنج را به روال تبدیل نکنید.
صدای زنان،
صدای خستگیِ یک جامعه است
که نمیخواهد بیرحمانه و ناعادلانه خاموش شود.
به قلم: سمیه نیرومند
