با چشمان یک رهگذر، خیابان را نظاره میکنم. زنگ مدرسه را زدهاند. کودکان آهستهآهسته راهی خانه میشوند. بسیاری از آنها تا منزل، راه درازی در پیش دارند. در این میان، منظرهی کولهپشتیهای سنگینشان، بر نگاهم میخ میشود. بارشان چنان سنگین است که هیکل کوچکشان را به جلو خم میکند و گاهی به راست، به چپ…
مثل یک اندوه، که نه تنها بر روح که بر ستون فقرات سنگینی کند، وزن بیانصافانهی کولهپشتیهایشان، شانههایم را به درد میآورد. آخر این هیکلهای نحیف چه مناسبتی با این سنگینی بیوقار دارند که هر روز باید چون سیزیف ِ بیچاره آن را به دنبال خود بکشند…
و اما لاجرم از فاز نالههای همدلانه باید عبور کرد به فاز جستجوی راهحل…
میروم به داخل چشمان پدر، مادر. خودم را میگذارم جای فرزندم، جای شانههای نحیفش. خستگی و رنج او در هر قدمی که سنگین، سنگین راه میرود، بر جانم مینشیند. با همان نگاه، داخل کیف مدرسه میشوم. با این سؤال شروع میکنم به جستجو:
چه چیزهایی را میشود حذف یا سبکتر کرد؟
دست میبرم به واکاوی دفترها، جامدادی، قمقمه، ظرف خوراکی، خود کیف و اشیای دیگر. همه اشیای سنگین را یکییکی با سبکترها جانشین میکنم. وقتی پای رنج فرزندم در میان است بین سبکتر و شیکتر و زیباتر، لاجرم باید سبکتر را انتخاب کنم.
سپس میروم سراغ نگاه مدیر، ناظم، معلم. دانشآموز کوچکم را این بار دیگر، دم در مدرسه رها نمیکنم. با او همراه میشوم. قدم برمیدارم. در کوچههای پیچ، پیچ با او خسته میشوم. زیر بار سنگین کتاب و دفترها، همراه او کمرم خم میشود، از رفتن باز میمانم، نفسنفس میزنم و درد، از شانههای کوچک او به همهی اعصاب مهرههایم تیر میکشد. آن وقت است که میفهمم باید راهحلی پیدا کنم. چگونه؟
خیلی کارها میتوانم بکنم.
ـ برنامه درسی کلاس را طوری ترتیب دهم که تعداد دفتر و کتابهای لازم برای هر روز را به حداقل برسانم.
ـ کمدی یا حداقل جعبهای فراهم کنم که بخشی از لوازم را بتواند در مدرسه نگه دارد و از این قبیل…
سرانجام از رنج نگاههای کودکانه، به سوی نگاهی کلیتر حرکت میکنم و میرسم به یک نکتهی کلیدی:
«نسخهی خیلی از دردها، از این نقطه آغاز میشود که از خود به در آییم، برویم در نگاه، بدن، روان، آنکه درد را نمیخواند، نمینویسد، بلکه ذرهذره با تمام وجودش میچشد.»
دکتر نرمینه معینیان
