- یک خبر داغ برای روزهای سرد
- روزنامه پیامآذربایجان شماره 2839
- روزنامه پیامآذربایجان شماره 2838
- روزنامه پیامآذربایجان شماره 2837
- حامد عاطفیفر رفت، اما نامش هنوز میان همکارانش نفس میکشد
- رئیس سازمان خبر داد توسعه زنجیره خدمات درمان ناباروری و ژنتیک در جهاددانشگاهی آذربایجان شرقی
- «ماشینسازی» را به «اهلش» بسپارید؛ اما اهلِ صنعت یا اهلِ معامله؟
- خبرنگار؛ معمارِ معنا در عصرِ فروپاشی حقیقت
- روزنامه پیامآذربایجان شماره 2836
- مطالبهگری برای خویشتن؛ حقِ فراموششدهی خبرنگاران
سرویس خبری دلنوشته

آن سوی مرزها، این سوی دلتنگی
وقتی از ایران دورم و میدانم فردا تاسوعاست، و چند سالی است که این روز را در ایران نبودهام، دلم تنگ میشود. تمام روزهای محرمِ بچگیام یادم میافتد. شبهایی که دمِ درِ خانه زیراندازی پهن میکردیم و با همسایهها مینشستیم تا دستههای عزاداری بیایند و عبور کنند…

هفتسین زودهنگام
امسال هفتسین را خیلی زودتر چیدم؛ آن هم با دو تا سبزه…

به یاد دکتر سیروس برادران شکوهی
چه بزرگ بودی، پدربزرگ!
نبودنهایی هست که هیچ بودنی جبرانشان نمیکند و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمیشوند؛ و تو برای من آنگونه بودی، پدربزرگ…

غرق در صفحات کهن
پدر، مهربانترین سایهبان زندگی ما بود. دانشی بود بیکران که در گسترهی تاریخ میدرخشید، و قلبی که وسعتش چون دریا بود…

به یاد سالگرد درگذشت دکتر سیروس برادران شکوهی
دلنوشتهای برای پدر
شب بود و ماه و اختر و شمع و من و خیال…

چقدر خستهایم
چقدر خستهایم…

به نام پروردگار حورای قدسیه
قطعا هیچ یک ازما نمیتوانیم گلوله برفی که از دوستان و همسالانمان خوردهایم…

آن روزهایی که کتاب جادو بود
روز کتابخوانی است و من ناگهان به روزهایی برمیگردم که عاشقانهترین دلبستگیام در زندگی «کتاب» بود…

حیدربابای شهریار؛ روایتی از هویت و درنگی بر عشق
در میان شاهکارهای ادبیات معاصر ایران، شعر «حیدربابا» سیدمحمدحسین شهریار جایگاهی منحصربهفرد دارد؛ شعری که نه تنها در دل آذربایجان، بلکه در سراسر ایران، از خانههای روستایی تا سالنهای دانشگاهی، از مراسم عزاداری تا جشنهای نوروزی، خوانده و بازخوانی میشود. این اثر، فراتر از یک منظومه عاشقانه یا عرفانی، یک پدیده فرهنگیاجتماعی است که ریشه در هویت جمعی، حافظه تاریخی و احساسات عمیق انسانی دارد. شهریار در «حیدربابا» نه تنها شاعر است، بلکه مردمنگار، تاریخنگار احساسات، و صدای خفتهی نسلها است. صدایی که از دل خاک، از زیر باران کوهستان، از میان اشک مادران و خندهی کودکان بیگناه بلند میشود تا به ما یادآوری کند: انسان، پیش از هر چیز، انسان است.

آغاز همکاری با آقای شفایی و بازی ایران و چین
شهریور 1376 بود، بعد از گرفتن ديپلم و مشخص شدن قبوليم در دانشگاه، در میدان ساعت آقای شفایی رو دیدم،مرحوم شفایی را من از سالها قبل می شناختم.
