در شعر شهریار، زنان معمولاً چهره نیستند؛ حضورند. از عمه خانم و عمه ستاره و خدیجه سلطان در «حیدربابایه سلام» تا مادر و خانننه، آنچه از این زنان در ذهن ما میماند بیشتر از آنکه شکل و شمایلشان باشد، گرما و امنیتی است که با خود دارند.
این زنان معمولاً در حال پختن نان، آشپزی، مراقبت از بچهها، رسیدگی به بیمار و انجام کارهای خانه و روستا هستند. اما کارهایشان در شعر شهریار فقط کارهای روزمره نیست. عمه ستاره، همانطور که نان را در تنور میپزد، خودش هم به بخشی از آن گرما و زندگی تبدیل میشود. ما شاید چهره او را بهوضوح نبینیم، اما گرمای تنور، بوی نان و حضور زنی را حس میکنیم که زندگی در اطراف او جریان دارد.
در «ای وای مادرم» این حضور حتی از مرگ هم عبور میکند. مادر مرده است، اما هنوز پرستار حال پسر است؛ شبانه لحاف را روی او میکشد، لیوان آب را کنار میزند و در خیال او کنار حوض نشسته است. انگار مرگ هم نتوانسته از مادر، آن روح مراقبی را که تمام عمر داشته، بگیرد.
خانننه هم همینگونه است. شهریار کودک، که میپندارد خان ننه به سفری دور و دراز رفته، سالها منتظر بازگشت او میماند و حتی برایش نامه مینویسد. در جهان کودکانه او، خانننه چیزی شبیه یک پناه همیشگی است؛ آغوشی که هر وقت بخواهد میتواند به آن بازگردد. حتی بهشت هم در این جهان، انتزاعی نیست و شکل آغوش خانننه را دارد.
زنان شعر شهریار بیش از آنکه با ویژگیهای ظاهریشان در خاطر بمانند، با حسی که از حضورشان میگیریم ماندگار میشوند و حتی خشم و ناراحتی آنها هم معمولاً از جنس خودخواهی نیست، بلکه از دل مراقبت و دلبستگی میآید.
شهریار زن را در بسیاری از این شعرها تا جایی از ظاهر و جسم دور میکند که به یک حضور بدل میشود؛ حضوری گرم و امن که میتواند در خانه، کنار تنور، در آشپزخانه، در آغوش یک کودک و حتی پس از مرگ، همچنان ادامه داشته باشد.
به قلم: پروین بابایی
پیام آذربایجان
