الیف شافاک نویسندهای پرکار و جسور است. از آن نویسندههایی که وقتی چند اثرشان را پشت سر هم میخوانی، کمکم میتوانی ردپای خودشان را در شخصیتها، شهرها و حتی شیوه حرکت داستان پیدا کنی. شافاک شخصیتهایش را با چنان احساسی میسازد که گویی خودش در بدنها و مکانهای مختلف ظهور یافته است. حتی وقتی روایت را از زاویه دانای کل پیش میبرد، حضور او را در شخصیتها میتوان حس کرد.
او به ندرت شخصیتهایش را فقط برای پیش بردن داستان میسازد. تقریباً هر آدمی گذشتهای دارد، زخمی دارد، چیزی را از دست داده و انتخابهایی کرده که او را به جایی در جهان داستانهای نویسنده رسانده است. شافاک برای شخصیتهای فرعی هم به اندازه قهرمان اصلی جا باز میکند و آنها را تا حد ابزارهای داستان پایین نمیآورد. پیش از آنکه وارد مسیر اصلی روایت شوند، ما بخشی از زندگیشان را میشناسیم و همین شناخت، رفتار و گفتارشان را برایمان قابل فهمتر میکند. گاهی این گستردگی به داستان عمق میدهد و گاهی آن را از مرکز خود دور میکند. ذهن خواننده میان آدمها و سرگذشتهای مختلف حرکت میکند و روایت از یک خط مستقیم فاصله میگیرد. با این حال، حتی در همین پراکندگی هم چیزی از جهان شافاک وجود دارد: او نمیخواهد آدمها را حذف کند.
این ویژگی در شخصیتهای زن پررنگتر است. زنان داستانهای او اغلب حضوری سنگین و عمیق دارند؛ گاهی شبیه کاهنههای معابد باستانی، زنانی که چیزی از گذشته، راز و رنج را با خود حمل میکنند. شافاک دغدغههای زن در جامعه ترکیه را به خوبی میشناسد و در داستانهایش سراغ زنانی میرود که در حاشیه ماندهاند؛ زنان فرودست، اقلیتها و کسانی که کمتر فرصت سخن گفتن پیدا کردهاند.
در عین حال، مردان او الزاماً در سوی دیگر این جهان به شکل هیولاهای بدذات قرار نمیگیرند. آنها نیز گذشته و باورهای خود را دارند و درگیر دشواریهای خود هستند. همین نگاه باعث میشود شخصیتها کمتر به دو گروه ساده قربانی و مقصر تقسیم شوند.
اما در روایت زنان فرودست و اقلیتها، نکته دیگری هم جلب توجه میکند. شافاک تجربههای عمیق این شخصیتها را به کلمات و اندیشههای صورتبندیشده تبدیل میکند؛ تجربههایی که یک زن کمسواد یا پرورشیافته در جامعهای سنتی ممکن است آنها را عمیقاً زیسته و درک کرده باشد، بیآنکه لزوماً برایشان زبان یا واژههای مشخصی داشته باشد. در روایت شافاک، این تجربه زیسته به زبان درمیآید و به متن تبدیل میشود.
در اینجا مرز میان نویسنده و شخصیت کمی محو میشود. شافاک از مسیر احساس شخصیتهایش میاندیشد، اما گاهی شخصیتها نیز ناچار میشوند با زبان او سخن بگویند. این شاید یکی از ویژگیهای سبکی او باشد.
شافاک در کنار آدمهای امروز، مرتب به گذشته نیز برمیگردد. زنان سرکوبشده، شاعران، عصیانگران و نافرمانانی که در دوره خود مجازات شدهاند، دوباره وارد داستانهای او میشوند. گاهی این رفتوآمد تاریخی چنان طبیعی در داستان حل میشود که بخشی از تار و پود آن به نظر میرسد و گاهی اتصالش آشکارتر است و روایت را برای مدتی از مسیر اصلی دور میکند. با این حال، تکرار این رجوعها در آثار مختلف، نوعی حس بینامتنی به داستانهای شافاک میدهد؛ مثل امضایی که در میان روایتهای مختلف او تکرار میشود.
استانبول نیز در آثار شافاک چیزی بیشتر از یک شهر است. شهری میان شرق و غرب، میان سنت و مدرنیته، میان گذشته و اکنون؛ مهم، شلوغ، پر ازدحام، چندلایه و تا اندازهای معلق. بسیاری از شخصیتهای شافاک در چنین شهری زندگی میکنند و بحران هویت و چندپارگی آنها در شهر انعکاس پیدا میکند. از طرف دیگر، خود شهر نیز از طریق همین آدمها دیده میشود. میان شخصیت و شهر نوعی دادوستد شکل میگیرد؛ آدمها بخشی از آشفتگی خود را از شهر میگیرند و در مقابل، با خاطرات و زندگی خود، چهره دیگری از شهر را آشکار میکنند.
چندپارگی از همینجا به ساختار داستانهای شافاک هم راه پیدا میکند. شخصیتهای متعدد، زمانهای مختلف، گذشتههایی که وارد اکنون میشوند و صداهایی که از حاشیه به متن میآیند. او علاقهای به حذف کردن ندارد و همین ویژگی هم نقطه قوت اوست و هم گاهی روایت را پراکنده میکند.
در بعضی آثارش رئالیسم جادویی نیز به خوبی جا میافتد. فضای جوامع سنتی ترکیه، درهمتنیدگی باورها با زندگی روزمره و حضور همزمان گذشته و حال، زمینه مناسبی برای چنین روایتی فراهم میکند. در اینجا امر جادویی غریبه نیست؛ بخشی از همان جهانی است که آدمها در آن زندگی میکنند و شافاک نیز به خوبی از آن بهره میبرد.
به قلم: پروین بابایی
پیام آذربایجان
